شب های مقدس که ازراه می رسند همه را یک جا جمع می کند.اشک و آه و ذکرو ورد و زبان های رمزی یادشان می دهد که یک جور و یک رنگ و یکسان کنارهم بایستند و دست هایشان را ببرند به آسمان.من توی اتاقم هستم..این جور مراسم ها را دوست ندارم مثل فیلم دیدن دسته جمعی تو سینما که تمرکزم را به هم می زند و نه داستان می فهمم توی آن شرایط نه می فهمم چرا آن جا هستم.
شب های مقدس که از راه می رسند ، نمی خواهم بهش فکر کنم اما به قول معروف یک چیزهایی مثل خوره که اتفاقا به سختی می توان ابرازشان کرد با تو می مانند.من می مانم و آن چیزها که توی سرم هستند و احاطه ام می کنند.
دوستش ندارم.می خواهم روبه رویم بنشیند و با هم حرف بزنیم.هیچ وقت نمی آید.خودش را مخفی می کند.می پیچاندم.من اما زبان آن بقیه، تفسیر دیگران ،ناله و شیون و ابراز عشق دیگران را نمی خواهم. نمی خواهد بفهمد،حالی اش نمی شود که از خاطرات دیگران بد م می آید. که آن ها همه شبیه به هم هستند.شبیه به هم می شوند.
مال من فقط ناب است.مال من با همه فرق می کند. اما می دانم که فقط تا وقتی مقدس است که ازش حرف نزنی مثل خواب هایی که گاهی وقت هاتعبیر و نشانه و پرتو یک سری لحظات خاص هستند و باید توی قلبت نگه داریشان. بگذاری آرام آرام فراموش بشوند و ازش حرف نزنی.
ناظر است شاید.دراین حالت می دانم که باید جایی همین دور و اطراف باشد.دست های مراقبش را می بینم که می ترسد ازین موجودی که نمی تواند روی پاهایش بایستد.
شب های مقدس که از راه می رسند به طرز مزخرفی به سراغم می آید.خود اوست یا تصورات من که او را شکل می دهد به هر حال به طرز غریبی سایه به سایه ام می شود.دلم می خواهد آن قدر باخودم خلوت کنم که مثل زهر از تنم بزند بیرون.راحتم کند. خسته می شوم و به خواب می روم و بعد گم و گور می شود.
نه جنات تجری من تحتها الانحار، نه باغ و زید و حوری و فرشته،نه محاکمه و خدایی قهار که می خواهد چوب بزند و آویزانت کند، هیچ کدام این ها. تمنا نمی کنم که تو را به خودآیی ات از من بگذر.
به جهنم که نگذری.این جورالتماس کردن وحشتناک است .تو دلم می گویم به جهنم که پرتم کند به یک جای دور.اصلا او بلند شود بیاید من را درک کند.خسته شدم از دستش.
شب های مقدس که از راه می رسند می نشینم رو به قبله و شروع می کنم به حرف زدن اما نمی دانم چرا کفر می شود. خودگفتگویی ام لحظه به لحظه بیشتر می شود.خودم را و خودش را آن قدر سوال و جواب می کنم که زهرش بریزد. این شب ها بیشتر از هروقتی ....




مهم نیست که چه کسی هستی ودر زندگی واقعی ات چه نقشی داری.وقتش رسیده که خدای یک سرزمین بدون مرز باشی وبه دوران گذشته برگردی.حالا قلمرو تو که بخشی از یک صفحه بزرگ تر است،کاملا دراختیارتوست.تو وسایر خداها نامرئی هستید و از جایی بالاتر از درخت ها ورودخانه ها وآدم ها،بالای پرواز پرنده ها و در ورای آسمان وجود دارید.می توانی این قدرت را کاملا حس کنی ، وقتی که همه چیزرا زیر نظر گرفته ای و شروع می کنی به بازی کردن.
.+1905.+Gouache+on+canvas.jpg)

