چهارشنبه، شهریور ۱۸، ۱۳۸۸

شب های مقدس


شب های مقدس که ازراه می رسند همه را یک جا جمع می کند.اشک و آه و ذکرو ورد و زبان های رمزی یادشان می دهد که یک جور و یک رنگ و یکسان کنارهم بایستند و دست هایشان را ببرند به آسمان.من توی اتاقم هستم..این جور مراسم ها را دوست ندارم مثل فیلم دیدن دسته جمعی تو سینما که تمرکزم را به هم می زند و نه داستان می فهمم توی آن شرایط نه می فهمم چرا آن جا هستم.
شب های مقدس که از راه می رسند ، نمی خواهم بهش فکر کنم اما به قول معروف یک چیزهایی مثل خوره که اتفاقا به سختی می توان ابرازشان کرد با تو می مانند.من می مانم و آن چیزها که توی سرم هستند و احاطه ام می کنند.
دوستش ندارم.می خواهم روبه رویم بنشیند و با هم حرف بزنیم.هیچ وقت نمی آید.خودش را مخفی می کند.می پیچاندم.من اما زبان آن بقیه، تفسیر دیگران ،ناله و شیون و ابراز عشق دیگران را نمی خواهم. نمی خواهد بفهمد،حالی اش نمی شود که از خاطرات دیگران بد م می آید. که آن ها همه شبیه به هم هستند.شبیه به هم می شوند.
مال من فقط ناب است.مال من با همه فرق می کند. اما می دانم که فقط تا وقتی مقدس است که ازش حرف نزنی مثل خواب هایی که گاهی وقت هاتعبیر و نشانه و پرتو یک سری لحظات خاص هستند و باید توی قلبت نگه داریشان. بگذاری آرام آرام فراموش بشوند و ازش حرف نزنی.
ناظر است شاید.دراین حالت می دانم که باید جایی همین دور و اطراف باشد.دست های مراقبش را می بینم که می ترسد ازین موجودی که نمی تواند روی پاهایش بایستد.
شب های مقدس که از راه می رسند به طرز مزخرفی به سراغم می آید.خود اوست یا تصورات من که او را شکل می دهد به هر حال به طرز غریبی سایه به سایه ام می شود.دلم می خواهد آن قدر باخودم خلوت کنم که مثل زهر از تنم بزند بیرون.راحتم کند. خسته می شوم و به خواب می روم و بعد گم و گور می شود.
نه جنات تجری من تحتها الانحار، نه باغ و زید و حوری و فرشته،نه محاکمه و خدایی قهار که می خواهد چوب بزند و آویزانت کند، هیچ کدام این ها. تمنا نمی کنم که تو را به خودآیی ات از من بگذر.
به جهنم که نگذری.این جورالتماس کردن وحشتناک است .تو دلم می گویم به جهنم که پرتم کند به یک جای دور.اصلا او بلند شود بیاید من را درک کند.خسته شدم از دستش.
شب های مقدس که از راه می رسند می نشینم رو به قبله و شروع می کنم به حرف زدن اما نمی دانم چرا کفر می شود. خودگفتگویی ام لحظه به لحظه بیشتر می شود.خودم را و خودش را آن قدر سوال و جواب می کنم که زهرش بریزد. این شب ها بیشتر از هروقتی ....

یکشنبه، شهریور ۱۵، ۱۳۸۸

کمکم کن

به طرز مزخرفی یک لحظه تبدیل می شود به یک ساعت و یک روز و یک هفته و یک ماه و یک سال و ... و یک عمر.این وسط یک چیزهایی در وجودمزخرفمان،در حافظه و فکر و خیال و ذهن و دم و دستگاه و تشکیلات مزخرفت ثبت می شود و تاثیر مزخرفش را روی تو می گذارد.تو همین هاگیرواگیر به یک چیزهایی عادت می کنیم و سروشکل وریخت و قیافه ات تغییر می کند.بعدها زمان مزخرف درازی که به هرحال از راه می رسد، وادارت می کند به خودت بیایی و جا بخوری از ملاقات بی مقدمه اش، جا بخوری از این ناگیرایی و نشناختگی و نامعلومی تصاویری که قبل و بعد و الانت را به زور می خواهد به هم اتصال بدهد مثل یک لباس تنگ مزاحم ناراحت که به هیچ وجه با قواره ات جور درنمی آید اما باید تنت کنی.
خیلی هولناک است که یک باره،چیزهایی که نمی دانستی و ندیده بودی،فقط خوانده بودی و هیچ وقت باورنکرده بودی چون مابه ازای بیرونی نداشته یا دوربوده از تو و دستش به تو نمی رسیده ، از راه برسد.روبه رویت قرار بگیرد ، یک چک بزند تو گوشت و بگوید من واقعیت دارم.بعد دشنه اش را لخت کند و فرو ببرد به اعماق وجودت و با هرزخم هوشیارترت کند و همین جور بزند و فرو ببرد و وجودت را خط خطی کند.
به طرز مزخرفی حالم خوب نیست.درد امانم را بریده.می خواهم فریاد بزنم.می خواهم راهم را بگیرم و بروم.می خواهم این موجود بی مصرف به درد نخوری نباشم که هستم.می خواهم کاری بکنم برای آن آینده مزخرفی که مال من است و بخواهم یا نخواهم ازراه می رسد.بخواهم یا نخواهم ملاقاتش می کنم.
این جور نوشتن به هیچ دردی نمی خورد وقتی با همه چیز و همه کس درگیری وجودی پیدا کرده ای و نمی توانی خلاص بشوی ازاین وضع،ازین سکوت،ازین خفقان،ازین وحشی گری، ازین بیهودگی،از همه چیز.
نوشتن فریاد زدن است.خودنمایی ست.این جور خودنمایی آرامم می کند با اشک و آه و ناله و افسوس و کابوس های مزخرف تمام نشدنی.تنهایی هرکداممان ختم می شود به این ها.
کاش می شد رجعت کرد، بازگشت ، پناه برد به یک آغوش مقدس و محکم و نیرومند.به طرز مزخرفی بگوییم بخواهیم امانمان بدهد،پناهمان بدهد
پناهمان بده.امانمان بده.کمکمان کن.

یکشنبه، مرداد ۲۵، ۱۳۸۸

AGE OF IMPIRES

مهم نیست که چه کسی هستی ودر زندگی واقعی ات چه نقشی داری.وقتش رسیده که خدای یک سرزمین بدون مرز باشی وبه دوران گذشته برگردی.حالا قلمرو تو که بخشی از یک صفحه بزرگ تر است،کاملا دراختیارتوست.تو وسایر خداها نامرئی هستید و از جایی بالاتر از درخت ها ورودخانه ها وآدم ها،بالای پرواز پرنده ها و در ورای آسمان وجود دارید.می توانی این قدرت را کاملا حس کنی ، وقتی که همه چیزرا زیر نظر گرفته ای و شروع می کنی به بازی کردن.
همه چیز از یک خانه اصلی شروع می شود که خاصیت زایندگی دارد وآدم تولید می کند.شبیه به ماشین تولید است و به خواست تو ،بسته به ذخیره غذایی، نیروی کار تولید می کند.آدم های سرزمین تو همه کاری می کنند،جمع آوری غذا،حفاری، کشاورزی، ماهی گیری، ساخت وساز، حمله، دفاع وهروقت لازم شد می توانی از بین ببری شان.یا یک DELET ناقابل آن ها می میرند.
کارگرها شروع می کنند به کار کردن و زندگی آغاز می شود.درهر مرحله به تعدادی بنای ضروری نیاز هست مثل خانه برای کارگرها، سیلو،کارگاه ،اسکله،اصطبل،پادگان،مارکت و.....این بناها مجوز ورود به مرحله بالاتر هستند. بسته به میزان ذخیره منابع ضروری وتعداد بناها می توانی UPGRADE بشوی.
حالا باید همه تلاشت رابکنی.تو صاحب همه چیز هستی وغیر از مواقعی که ازسایر خداها رودست می خوری یا وقتی که اشتباه تاکتیکی مرتکب می شوی کارها خوب پیش می رود.اما خیلی مهم است که با چه سرعتی بازی می کنی، هماهنگ با سایر سرزمین ها توسعه پیدا می کنی یا نه.بانک ذخایرت خیلی مهم است و این که چطور از آن ها استفاده می کنی.
تجهیزات نظامی،ارتشی که تشکیل می دهی، نحوه آرایش نیروها،موقعیت پیاده ها وسواره ها،توپ وتانک وسلاح هایی که داری،همه بسته به توان مدیریت نظامی ات کاربرد دارد.باید استراتژی داشته باشی.نحوه بازی،چیدن مهره ها، تعداد افراد،قرارگاه ها،حصارهایی که می سازی،میزان استفاده از طبیعت، بسته به درایت وکارگردانی تو می تواند باعث پیروزی یا شکست بشود.شاید لازم باشد که با بعضی از خداها دوست بشوی وگاهی هم شرایط ایجاب می کند که بهشان حمله کنی.
یک بازی را چند بار می شود تکرار کرد.می توانی خطاهایت را بپوشانی.این جا مشخص می شود که اصولا چه جور شخصیتی داری و در موقعیت های مشابه چه واکنشی نشان می دهی.اصلا توان رهبری کردن داری یا نه.
معمولا هر کسی برطبق یک الگوی خاص بازی می کند.حالا مشخص می شود که سیستم زندگی ات، دفاعی است یا تهاجمی،بسته یا تعاملی.مثلا بعضی ها اولین کاری که می کنند محدود کردن قلمرو ودیوار کشی است اما ممکن است شما معتقد به سیستم رفت وآمد باشید ودر عین حال بتوانید همه جا را زیر نظر بگیرید.
تو به عنوان حاکم ،وظایف را تقسیم می کنی و نقش تعیین می کنی.جالب است که کم کم متوجه می شوید که باید دست از عادت هایتان بردارید وبروید سروقت شیوه های جدید.شما به جسارت تغییر تکنیکی احتیاج دارید.
فرصت خیلی خوبی است که از بیرون به موقعیتتان نگاه کنید.شما واقعا صاحب چه چیزهایی هستید؟
با همه این ها وحتی در بهترین حالت که روندی تکاملی وموفقیت آمیز را دارید طی می کنید،وقتی آن قدر توانایی به دست می آوری که سری توی سرها دربیاوری،وقتی حتی امتیاز تو از بقیه بیشتر می شود وخداها را یکی یکی حذف می کنی ،خصوصا وقتی که دیگر چیزی نمانده برای حفر کردن و ذخیره کردن ودیگرانی برای مقابله،آن ثانیه های آخر، تو می مانی و یک برهوت که خالی وخالی وخالی تر می شود تا صفر شدن زمان یا ساخته شدن آخرین بنا، وقتی که یک WONDER باشکوه ساخته ای ،این جا دقیقا آخر دنیاست. جالب است که به هر حال شما این جا به پایان می رسید. دیگر وجود ندارید. فقط منتظری که آن طنین آخر از راه برسد .
YOU ARE VICTORIOUS
انگار برنده شده ای اما این جا دیگر آخر بازی است.

یکشنبه، مرداد ۱۱، ۱۳۸۸

ازخدا تا ابراهیم
تنها هشت وجب
هشت وجب قامت اسماعیل
فاصله است
و ازخدا تا ما
تنها ما

شهید عزت ابراهیم نژاد

شنبه، مرداد ۰۳، ۱۳۸۸

فرار کن! بدون تاج، بدون گرزمرصع، کسی نمی فهمد که تو شاهی


" فوران فریادها وشعله ها شهررادربرگرفته است।شب منفجر شده است।زیر ورو شده است।تاریکی و سکوت درهم تنیده اند واضداد خود، آتش وفریاد رابیرون می ریزند.شهرمثل کاغذی مشتعل مچاله می شود.
فرار کن! بدون تاج، بدون گرزمرصع، کسی نمی فهمد که تو شاهی। شبی تاریک تر از شب آتش سوزی نیست وآن که در میان جمعیت فریادگران می دود تنهاترین است."
از داستان شاه گوش می کند- ایتالو کالوینو




زمین وزمان دست به دست هم داده اند که رسوایت کنند.حالا دیگرهرروز وهرلحظه،حجم خبرها واطلاعیه ها وحوادث آن قدر زیاد است که نمی دانی باید چه واکنشی داشته باشی.هنوز خبرسقوط این توپولوف لعنتی داغ است وهمه مبهوت این که آخر چه طور امکان دارد یک هواپیمای رسمی مسافربری بااین همه سرنشین درعرض چنددقیقه این طور تکه تکه بشود که یک سانحه هوایی دیگر بااین همه کشته ومجروح اتفاق می افتد.
دیگرهمه می دانیم که توفیرزیادی ندارد کجای این منطقه جغرافیایی باشی، قومیت ووابستگی واعتقاداتت چه باشد وحتی این که قادر به تامین زندگی شخصی ات باشی یانه .خیلی تفاوتی نمی کند که چه شغلی داری ووضعیت درآمدی ومعیشتی ات چگونه است.اهمیتی ندارد حتی این که چه واکنشی به حوادث سیاسی واجتماعی نشان داده ای ونشان می دهی، چه جور شهروند وچه جورآدمی هستی.مهم نیست که چه قدر ازسیاست وسازوکارهایش سردرمی آوری، موافقی یا مخالف واصلا دیدگاه وعقیده ونگرش تو چیست.تو و داشته ها ونداشته هایت این جا بی اعتبار است.حالا همه شبیه به همیم.رسمیت نداریم هیچ کداممان.حاکم جعلی است واز پس مردم برنمی آید ودولت که درتعاریف قدیم وجدید سیاسی، اصلی ترین نهاد هرکشوراست ووظایف وچهارچوب مشخصی دارد ویکی از اصلی ترین کارکردهایش برقراری نظم وامنیت است، شده قاتل جان مردم.
حالا دیگرهمه می دانیم که با چه جماعتی روبه روییم.می دانیم که چه قدراین نهاد فاسد است، ازکجاها تغذیه می شود وچه ماهیتی دارد وبا چه وقاحتی دارد خودش رارسوا می کند.
بی تدبیری است که خودت را نماینده ووکیل وصی یک ملت بدانی ونتوانند بهت اعتماد کنند.مشروعیت نداری،لایق نیستی اگر همه یک طرف باشند وتویک طرف دیگر وبتازی به سمت یک قلمرو نامرئی وتوهم آگاهی وعظمت وشکوه داشته باشی وبه خیال خودت یک تنه دربرابر همه بایستی.
خودکشی است این.جنون محض است که برای بقای خودت بخواهی ازجان وزندگی دیگران مایه بگذاری وسربقیه را زیرآب کنی آن هم با این ابعاد گسترده ، بااین توالی نزدیک ومشخص،جلوی چشم یک ملت،یک دنیا.
نابودی من نیست فقط.کشتار که می کنی از خودت می بری.ریشه های خودت را قطع می کنی.خون جلوی چشم هایت راگرفته آن قدر که دیگر نمی بینی چیزی نمانده برای پوشاندن ودرز گرفتن.
نمی دانم اصلا شما چه هستید وچه می خواهید.پوسیده اید.زنگ زده اید.بوی تعفن گرفته اید.
این قدردرایت ندارید که ضررومنفعت راازهم تشخیص بدهید.لابد وقتی یکی یکی از مردم کم می کنی بادشمن تراشی وحبس وشکنجه وبی نظمی وقتل عام، احساس قدرت بهت دست می دهد.به قول خودت زهرچشم گرفته ای وهمه راسرجانشانده ای.آن قدرها عقل توی سرت نیست که دودوتا چهارتای اقداماتت دستت باشد.آن قدر هوشیار نیستی که بفهمی منفعت رفتاری چیست، همیاری ومصالحه ومدارا لزوما دودمانت را به باد نمی دهد، نمی فهمی که موظفی اعتماد مردم را جلب کنی و باید دستی به سرورویت بکشی وآن لبخند احمقانه عصبی را بیندازی دور که دوره زمانه این جور خرکردن ورجزخواندن سرآمده.
ازهمه این ها گذشته ای وحالا فقط خودت رامرور می کنی.صدای خودت را می شنوی وخیال می بافی.حالا زمانه عسرت است وهمه فرصت هاراازدست داده ای.
همه چیز شتاب گرفته.دررفت وآمدیم.بیشترازهروقتی سریع شده ایم.امسال، سال فراوانی اتفاقات بزرگ است که ازهمان روزهای اول می خواست فروبریزد و درهم بکوبد همه چیزرا وباآن نشانه فلکی پررمز وراز همه چیزراشخم زد.ازهمان اول می دانستیم که امسال یک تفاوت خیلی بزرگ با سال های دیگردارد.
دسته جمعی داریم دق مرگ می شویم ولی انگار قرار است چیزی به پایان برسد.همیشه همین طور است وعلایم ونشانه ها یکی پس ازدیگری دارند اتفاق می افتند.
بمیرید.این جا تهران است.این جا ایران است.تازگی ها بی پرده ، چشم درچشم می گویند.هوار می کشند وصاف می زنند وسط پیشانی ات،توی قلبت.
کورشده ای وکر اما ماهستیم، روبه روی تو. همه دیدند.این "همه" خیلی بامعناست.خیلی بزرگ است.خیلی قدرت دارد.
.چند هفته پیش همه باهم رفتیم عزاداری.معروف ترین وشلوغ ترین وبلندترین وقدیمی ترین خیابان راراه رفتیم با شمع وپارچه های سیاه.جمعیت عجیب بود.باهمه مثال های تاریخی ام فرق داشت.به طرز تکان دهنده ای نجیب بودیم ما.درد و ناله واشک وفریاد وبغض وخشم ودرماندگی راراه رفتیم درکنارهم عاشق تر وبی قرارتراز هروقتی وچه قدر تپنده وچه قدر آگاه.راه رفتیم ما درسکوت برای مرگ تاریخی یک ملت وقتل نمادین چندجوان که حالا تعدادشان روز به روز بیشتر می شود.ماروز به روز بیشتر می شویم.
*تصویر:عکس برگزیده جنبش سبز

یکشنبه، خرداد ۱۰، ۱۳۸۸

برای تو، سخاوت تو، مهربانی ات


تویکی ازمعدودآدم هایی هستی که خیلی بهش فکرمی کنم।دیدنت دیربه دیر بشود بی تابی می کنم.دلم برایت تنگ می شود.اصلا کشش خونی برایم اهمیت پیدا می کند.تحسینت می کنم.مردانگی و مهربانی و جست و جوگری و نازک دلی و آقامنشی و اعتقاداتت، همه آن چیزی است که می خواهم.می دانم که تعداد آدم های شبیه به تو زیادنیست.راستش به تو نمی شود شک کرد.نمی شود دوستت نداشت.
این قدرآدم بی قید و بند و بی اصل و ارزش زیاد دیده ام که باورم نمی شود یکی بین خودمان، این قدرپابند اخلاقیات و انسانیت باشد همین قدر مشخص و قابل تعریف که نخواهی بحث الکی بکنی سرنسبی بودن اخلاق و آزادی انسان و غیرقابل تعریف بودن مفاهیم وقتی که به این وضوح و بااین صراحت روبه روی توقرار گرفته.
خوشم می آید که چیزی راداد نمی زنی.ریا و ادا و اطوار ودغل نداری. مواضعت مشخص است اما سریع تحت تاثیر قرار می گیری .خوشم می آید که خانواده برایت این قدر اهمیت دارد، مقدس است.خوشم می آید ازاین اصرار و مجاهدت تو برای مشخص کردن بهترین کیفیت ها، برای پس زدن و پوشاندن هرچیز مخرب و آزاردهنده.
یکی از معدود آدم هایی هستی که نمی شود جوردیگری ازش یاد کرد.غصه ام می گیرد وقتی مریض می شوی، وقتی بهت نارو می زنند، وقتی می خواهند اعتقاداتت را بی ارزش کنند، وقتی می بینم رو به قبله ایستاده ای.
توی این مهمانی پرافاده لوس عذاب آور که ازچپ و راست، نیش و کنایه ودروغ و ادااطوار ردوبدل می شود ، آن قدر بامیل حاضرمی شوی هربار، آن قدر صمیمیت و بزرگواری توی حرف زدنت هست، آن قدر همین دورهم بودن برایت اصالت دارد که خیلی وقتها برای خودت هم عذاب آور است.
خوشم می آید که قید هیچ کس رانمی زنی .همه راجمع می کنی دورهم.گذشته و حال، قدیم و جدید،تلخ و شیرین،خوب و بد نداری.
یادم نمی آید که تاحالا این سجاده چهارگوش مردانه رابعد نمازت،این جوری تاکرده باشی.مچاله شده بود.دلخوری داشت این جورجمع کردن.داشتی حرف می زدی انگار.دلم گرفت عزیزترین من.

دوشنبه، اردیبهشت ۲۸، ۱۳۸۸

غافل نباش ولی فارغ شو

- نمی فهمم این همه دادوفریاد برای چیست.شوروشوق طرفدارهای شما آن هم به این نحو تکراری و عقب مانده خونم رابه جوش می آورد.ازین دست هواداری ها وتب وتاب های پرسروصدای بی نتیجه آن قدر به یاددارم که بدانم این مدل حمایت غوغایی،راهش نیست.چیزی عایدتان نمی کندوحتی مقدمه ی اتفاق جدیدی نیست.منطق درستی ندارد.نهایتا کاسه و کوزه شکستگی ست بدون مسبب .سردرگمی ست فقط.آشفتگی ست .
من که هیچ اعتمادی به این رئیس های احتمالی ندارم.هیجانی هم درکارنیست.نمی دانم چه قدروفامی کنند و چه قدرخیانت.راستش حتی جسارت هم نمی خواهد.
بدم می آید ازین سوت و کف و هوچی گری و پلاکارد دست گرفتن و عرزدن بیخودی।بی مایگی ست که ندانی این همه هیاهو برای چیست.مگرنه این که چندروزدیگرهمه چیزبه پایان می رسد.فراموشی می گیریم و برمی گردیم سرجای اول؟
- نمی دانم چه قدر فاعلی در داستانی که جرقه اش جای دیگری خورده।داستانی که تورا مواجه کرده با خودش و دارد می چرخاند و اصلا چطور می شود دقیق شد روی فرایندی که اولش مشخص نیست.آخرقصه پیشکش!چیزیجرقه می زند توی ذهنت،روبه رویت قرار می گیرد و آن قدر آشنایی می دهد که چشم ازش برنداری اما خیلی وقت ها آن قدر این آشنایی به او بی ارتباط است که بعدها نفست رابند می آورد.مطمئنی که سمت و سوی زمان این نیست و اصلا نمی فهمی با چه چیزی طرف شده ای .حرف میزنید با هم،.دارد نگاهت می کند.اما این نگاه کردن و حرف زدن چه چیزهایی را درتو تداعی می کند؟ این ها همه متعلق به خودشان نیستند.وارث چیزهایی هستند در گذشته و گاهی خیلی مشخص بهشان ارث رسیده.
- نوشته ام قوام ندارد اما باید می نوشتم ازاحمد پوری که مترجم بی نظیری است و رمان دو قدم این ور خط او به طرز هنرمندانه ای معطوف به زمان است ।جالب است که بازبان روان و هنرمندانه و سخت تروتمیزش قید نگرش معطوف به زمانت را می زند.داستان پوری ،قهرمان داستانش را یک راست راهی سفری می کند به پنجاه سال قبل و اورادربطن حوادث تاریخی قرار می دهد.یکی از بزرگترین محاسن کارهم درهمین است که یادآوری می کند ازعامل زمان غافل نشو که سروشکل وقایع و تحلیل و تفسیرهایت را زیرورو می کند وبااین حال توصیه می کند که فارغ ازآن زندگی کنی.
- بهانه این پست فیلم جالبی بود به نام لولیتا که ازیک تداعی شروع می شود.این جا هم ردپای یک خاطره ازدست رفته هست.عجله ای نیست.سرفرصت درباره اش می نویسم.

شنبه، فروردین ۲۹، ۱۳۸۸

دوربین اجتماعی فلک زده

-دوستان پیدا وپنهان،مخاطبان گاه و بیگاه، خواهران عزیزم، برادرانم، لیوبی،شانگ فی،کووان یو!
نویسنده وزین وبلاگ وزین تر حبسیات توی دردسرافتاده.هیچ وقت فکرش راهم نمی کردم که یک نفر این قدربااطمینان ازمن،ازما بچه های علوم اجتماعی گرایش پژوهش گری بخواهد یک صفحه مشاهده اجتماعی بنویسیم آن هم دریک بازه یک هفته ای.
جالب است که حالا با احتساب تمدید زمان تحویل، جناب من هنوز توی این هچل ناگهانی و غیرمنتظره هستم که جمله های سراسر خبری می خواهد وتوراشبیه به یک دوربین فقط ناظر، دقیقا با همان کارکرد،یک یا دوسه گوشه ی موقعیتی معلوم می کارد وازت می خواهد هرچه برداشت تصویری ورفتاری ازاعمال وحرف ها و اداها و کنش ها و واکنش ها وجود دارد را عینا دریافت و ثبت کنی جوری که قابل ارتباط به مقولات تئوریک اجتماعی باشد و فاقد سوگیری وساختارمند ومحدود دریک صفحه.کارهای مشابه تاحالا کمکی بهم نکرده।جرک نویس هایم رمانتیک و شخصی و بی سروته ازآب درمی آیند।محقق مورد نظر بااماواگرهایش تنهاست।
-این خط عمودی برجسته بین جملات رابلاگراصرار دارد بهم الحاق کند।تقصیرمن نیست।
تاچندروزدیگر درباره "چند قدم این ورخط،احمدپوری" می نویسم।

سه‌شنبه، اسفند ۰۶، ۱۳۸۷

من ، ژان ، روبروی هم

به سبک خودتان سعی می کنم هیجان زده نباشم و لحن صحبتم ، پرخاشگرانه یا ستیزه جویانه نباشد।اما تقصیر شما ست।این آرامش موقتی ست و خوشحالم که بانوشته های شما برافروخته می شود.من به چیزی بیشتر از همه ی این ها که هنر شماست در جدال ومدارا باواژه ها ، تاریخ وهنر وآفرینش نیاز دارم.
می خواهم به شما نزدیک بشوم।ژان خطابتان کنم।صمیمانه تر ازین زمختی که می دانم نیست.اگر می توانست عریان تر ازین بود که همین حالا هم درنوع خود بی نظیر است.اما نمی دانید چه قدر دلم می خواهد نوشته هایتان را جر بدهم.ریزریزشان کنم و یک نفس آسوده بکشم به گمان این که ازشرشماودیگران خلاص شده باشم.چه عیبی دارد؟مگرنگفتید این انزوامی تواند خلاقانه باشد و حتی اجتماعی ترازآن چه تصور می کنیم هست؟!
اما دست به یقه شدن با شما هم کمک زیادی بهم نمی کند.حتی نمی توانم چشم ازتان بردارم.نه شما،نه این صندلی احمق روانی که به طرز بدی مرادرخود جای می دهد برای ساعت هایی که درپی می آید ،درحالی که پاهایم درپستوی میز قفل شده در یک فرم ثابت چهل و پنج درجه به راست، نه این صفحه ی نورانی که مات و مبهوتم می کند وفقط وفقط و فقط زمان را کش می دهد انگار که مفری باشد برای زندانی که نیست،نه زندان و نه آن مفر.
برای اتفاقی که وجودخارجی ندارد و مثل خود شماست که اصلا نمی فهمم چه کسی یا چه چیزی هستید.
دوستتان دارم آقای دووینیو چون اصلا نمی فهمم چی به چی است।پنجاه صفحه ی قبل فاتحه ی هنر را خواندید و حالا رفته اید سروقت قدرت اسطوره ای که ازسنخ اقتدار شهریاران وقدیسان است ،همان قدر پرجبروت وتندیس ها وتمثال ها و مناره ها و مفرغ هایی شکوهمند ، همه و همه به پشتوانه ی ترسی که خلاق است.آفریننده ی همانی ست که ازش گریخته ایم و پناهی که مبادا بیشترازین تهدیدمان کند.
می فهمم.اما بازوبسته کردن مفاهیم،خردوکلان و تلفیقی دیدنشان هم کمکی نمی کند.می دانید که مثل کپه کردن چیزهایی ست که وقتی زیاده ازحد تلنبار می شوند دیگرلطفی ندارند.حتی اگر هرکدامشان حسابی لطیف و ظریف و خارق العاده باشد.حق با شماست.اما نمی خواهم بدانم اصل ماجرا ساختارمند است یا کنش و واکنشی .چه قدر ارتباطی است یا چه سهمی از خلاقیت برده.
هنرجدید و قدیم مگرچاره ی دیگری هم داشتند؟سبک ها و فعل ها و فرم ها و حتی شهودها و اساطیر؟همه چیز متعلق به لحظه ای ست که مدام جاودانه می شود.به ظاهر همین جاست اما نیست.یعنی همیشه یکی نیست.باقی ش چه فرقی می کند؟حالا هرجور که می خواهید اجتماع را تعریف کنید و هنر را از زاویه ی اجتماع و اجتماع را از زاویه ی هنرو نهایتا حکم بدهید که مادر یا پدرشان ،این و آن هستند و غیره.
ارجاعتان میدهم به "یکی بود و یکی نبود" خودمان که ازازل ،حتی وقتی که فقط کلمه بود،این را می دانست که هردوتای این "یکی ها" هستند اما نه باهم।به هرحال یکی نیست.(تعمیم به کل)
حتی همین الان که دارم باشما حرف می زنم می دانم که این فقط یک توهم ساده است که گاهی وقت ها پیش می آید.(چیزی شبیه به همان چشم اندازهای تخیلی که می گویید راه را به "آن سو" که معلوم نیست کدام سوست می بندد.) که این دووینیوی من است ،شاید تنها انعکاسی ازخودم.فرقی نمی کند که کجا بایستم یا بنشینم و قضایا راازدید من یا شما ببینم ،ازراست یا چپ،بالا،پایین ،وارونه،کله پا یا مخلوطی ازهمه باهم ،با سرعتی چه قدر باورنکردنی که اتفاقا قابل تجربه است.
چرا این خلق شکوهمند اتفاق نمی افتد و چرا اصلا جذاب نیست که باید سال ها بگذرد تا یک عده خودخواه به یک هنرمند اتفاقی برخورد کنند ؟ اصلا این هنر یا این وجود،این اثرچه اهمیتی دارد که صاعقه بهش بزندیا ازروی پل پرت کند خودش را یا پرتش کنند ،مریض بشود ،تصادف کند با هرچیزی یا اصلا تکه تکه بشود؟
به هرحال یکی نیست.
چیزی نگو.آن چهارچوب های احمق را هم مدام بازوبسته نکن.آفرینش هنری اصلا حیرت آور نیست که چه طور حبس بشوی یا ازحبس درت بیاورند .
وباقی اش چه اهمیتی دارد؟
می دانی عاشق بحث نمادها شدم و هنر پادرهوای قدیم که یک نگاهش به فراسوست.نقل قول زیبایی بود از آگوست کنت که :"جوامع قدیم بیش ازآن که برای زندگان ساخته شده باشند متعلق به مردگان هستند."به این ترتیب معنای هنر باروک،ویکتوریایی،رمانتیک،ادبی،علمی،فلسفی،زیباشناسانه،مدرن،پست مدرن،پیش مدرن،ماقبل ماقبل،مابعد مابعد و... واضح است.
هنر شفاعت کننده است و متعالی .فرقی نمی کند که آن اثر چه قدر با کثافت آغشته شده باشد.اصلا بحث شمایل اثر نیست یا مواد ترکیبی آن و میزان دوری و نزدیکی به نور یا سایه یا چیزهای دیگر.
که یک روز زرد و سبز،قهوه ای،آبی تیره،قرمز یا کبود و حتی یک شب روناسی،پسته ای،خاکی،ماشی،اخرایی،سیاه و سفید ،سیاه یا سفید باشد یا یک پنجره ی بزرگ بدون رنگ فقط درآستانه یا مرکز تصویر یا درقاب یا حتی این طور به نظر بیاید.
پس پرده را ازهرسمتی که دلخواه است می کشم و چراغ ها را هرچند تایشان را که خواستی و نگو چه قدر خلاقیت و چه قدر تواضع لای این دیوارهاست یا حتی روی شاخه های این درخت یا بهتر است چه اتفاقی بیفتد ویا این که نیفتد و یا....
شما هنرمندید.
نگرش شما فوق العاده است ژان.

دوشنبه، بهمن ۲۸، ۱۳۸۷

سمبولیسم تخیلی دووینیو ، تیک تاک و یک شروع جدید

نشانه ها دوگانگی بسیارزیبایی دارند.به محض مواجهه با یک سری موانع غیرعادی متوجه حضورشان می شوید.اصلا نشانه ها مانع هستند .اما همین ویژگی ذاتی است که شما را همراه می کند.درواقع بین یک جاذبه و دافعه گرفتار می شوید.شبیه یک اخطار نامنتظر اما به شدت قابل توجه برمبنای هشدار به توجه .جالب تر این که مجابتان می کند که به او نگاه کنید اما اتفاقا بهش بی توجه باشید.نشانه فقط یک عامل میانی ست.فقط و فقط یک هشدار است نه چیزی بیشتر

این روزها مرتبط با موضوع پایان نامه ام، جامعه شناسی هنر می خوانم.قبل ازین بنا بود روی جامعه شناسی دین کارکنم اما نمی شود فارغ از فضای سیاسی و ایدئولوژیک دین بهش توجه کرد. هنر هم وسیع تر است و هم مرتبط. یکی از جذابیت های این حوزه ،" آفرینش هنری" است که درکتاب "جامعه شناسی هنر، ژان دووینیو،مهدی سحابی" اضافه شده به سمبولیسم تخیلی و این وسط ،بحث " نشانه شناسی جدلی" فوق العاده است

هر حرکت تخیلی مهمی عبارت است از ایجاد رابطه ای از دور که هرگز این دوری (جدایی) را نمی پذیرد.می گوییم از دور،زیرا اگر انسان ها مجبور نبودند جدایی مکانی زمانی را کناربگذارند تا به هم برسند واگر برای به هم رسیدن لازم نبود که موانع برافراشته توسط گروه ها و طبقات اجتماعی راازسرراه بردارند،نیازی به نشانه و تخیل نمی داشتند.در این صورت ،همه ی انسان ها به یک سان در زندگی اجتماعی مشارکت می داشتند وبه یک گونه جزئی ازماده ی اجتماعی می شدند ولی امیدی به تحقق چنین شرایطی نداریم.همان گونه که کبوتر کانت نمی توانست امیدوار باشد که به فراسوی جاذبه ی زمین پربکشد وبه جایی برسد که بال هایش دیگر به کاری نیاید و برای همیشه بیفتد. - ازمتن کتاب

همان تناقض بین وجود و عدم وجود ، تلفیق ماهرانه و دراماتیک رویدادهاست که در یک بستر عظیم دیالکتیک تاریخی نهایتا منجر به آفرینش اجتماعی و آفرینش هنری می شود.جان کلام کتاب به یک جور پویایی تلفیقی می رسد که اول و آخرش به اجتماع مربوط می شود.یعنی هم علت انزوای خلاقانه و هم اثری که خلق می شود ، هردو کنش و واکنشی ست.حتی این فردیت و انزوا ریشه های اجتماعی دارد

این بار آمده بودم ، چیزی بنویسم درباره ی"تیک تاک" که چندماهی می شود هرشب از شبکه ی دوم سیما پخش می شود. کلی ایده و ابتکار به خاطر یک ضیافت دونفره و گفتگویی که توی یک کافه ی دنج با خوراکی های خوشمزه اتفاق می افتد

واین که صدای ساعت و رنگ و دود چای وآن فنجان سفید ، از همان ابتدای کار مشخص بود که قرار است به جاهای خوب خوبی برسد که به نشانه شناسی آقای دووینیورسید و حتما زیادی توذوق می زند.اما بهم حق بدهید. اولین پست حبسیات باید هم حسابی تندتند و تالاپ تالاپ نوشته بشود.نمی دانید که این جا چه خبراست .این یک دل تنگی ساده نیست

چهارشنبه، تیر ۱۲، ۱۳۸۷

وقتی هر شب زده ای ستاره چینه

بو کشیدمت عزیزم حببیبم
راوی: چه چیزی را؟
- من در جواب چه چیزی را آمدم

وقتی این طور بی محابا
مستانه می خندی
عاشقت می شوم
راوی: چه کسی را؟
- من

من:
یکی بود و یکی نبود.فعل بوووود .فاعل بوووود . مفعول بود.
از وقتی که فعل شروع شد
از همان اول اول اول قصه ی یکی بود و یکی نبود من در جواب
من در جواب
من در جواب آمدم
با واسطه
مفعول
از همان اول اول من در جواب چه چیزی را چه کسی را آمدم
عاشق: چی؟ کی؟
نه یک دور از جون بگو


- من
من رفت پی کارش
یکباربرای همیشه رو نوک پاهاش ایستاد
پاهاش جیغ زد
چه قدی کشیدیییییییییی
تو چشمام نگاه کرد
جیغ زد
با توام
یکی نبود
سرید و لغزید و ور افتاد و پرت شد و
پ خ ش شد کف پیاده روترین معبر خط خطی ترین نقطه ی
چه قدر نمایشی
چه قدر انعکاس
چه قدر صدا
مثل یه برگ خشکیده
توت له شده
سکه گم شده
مثل یک مورچه
عاشقت می شوم

هووووووو
هووووووووووو
هووووووووووووو
چه قدر داد
چه قدر باد
چه قدر خاک
عشق می کنم با تو
ولم کن عشق
ولم کن فعل
من دارد فرار می کند
دمش رو گذاشت روی کولش
ولم کنید



انعکاس: این جاست. چه قدر کشیده.چه قدر بی محابا

چه قدر استخوان
لبخند: هه یک پر پوست
بیا پیشم
ببینی بگوید
بزند بهت
: دستت به اون دوردورا میرسه پرپری؟
زل-نگاه-ماغ-جیک-قار-عو
به من دست نزن لعنتی
: قار قاااااااااار
دم دمای صبح میبوسمت
چرند و پرند و زرت و زورت
که قسم می خورم حساب و کتاب داشت
یکی نبود-یکی می شد او
یکی می شد من
مجسم کن چه قدر بی محابا
چه قدر جسارت می خواهد
بودن
چه قدر بی محابا می توان نبود

سه‌شنبه، تیر ۰۴، ۱۳۸۷

روز از نو

به یواشکی های تو حسودی می کنم.این قدر خوب که با خودت خلوت می کنی و شبیه یک کوه دنج و بزرگ و رویایی می شوی که رمز ورودی و خروجی اش ، فقط دست خودت است اما حسابی غار در غار است و کلی پرتو عجیب و غریب دارد؛ این جور وقت ها می میرم و زنده می شوم.نمی توانم بشینم سر جام و فضول نباشم.وقتی که تو تمام درها راقفل می کنی و سوراخ کلید هم کمکی بهم نمی کند ، فالگوش پشت در خوابم می برد تا دوباره بیایی.روز بشود و تو را با خود بیاورد. روز که می شود تو هم خل خلی ات تمام می شود.
من دروغ نمیگم.حبس همین جاست.نشسته تکیه داده به دیوارروبرو و مرا می پاید.دروغگو نیستم.دروغ نمی گویم که تنهایی مطلق وجود ندارد.عین این حرف را قبلا به تو هم گفته بودم.وقتی آن قدر شلوغ بودی که توهم تنهایی به سرت زده بود و مدام بلغورمی کردی :
من تنهام.خیلی تنهام.تنهای تنها

پنجشنبه، فروردین ۰۸، ۱۳۸۷

حبس




بیرون فقط خاکریز و تونل و سنگر و گونی کم دارد. منطقه کاملا نظامی است. برای خودم و " حبس" ، پلاک خریده ام. شاید بعدها کسی خواست پیدایمان کند.
ما ، دوتایی گیر کرده ایم این جا روی تخت جناب ِ حبس خان ِ فسقلی که آب دماغش هم راه افتاده و داریم سررسید ورق می زنیم. یک چیزهایی این تو نوشته که انگار فقط خودش می فهمد چیست و به چی مربوط است. می بینید که حسابی با هم دوست شده ایم..تصور کنید حبس کوچولو توی بغل من ، نوشته های خصوصی حبس هم روبرویمان.
تا جایی که می دانم حبس ِ عزیز ، سواد نداشت.نمی دانم چی بلغور کرده و به چه زبانی و با چه خطی نوشته ولی انگار بفهمی نفهمی دارد به من اعتماد می کند.

paint: Pablo Picasso. Tumblers (Mother and Son). 1905. Gouache on

دوشنبه، بهمن ۲۹، ۱۳۸۶

عاشقی در مرغزار جان



شب شده.همه جا تاریک است.از سر شب تا حالا هیچ ساعتی به این اندازه آرام نبوده.لحظه به لحظه آرام تر می شود؛ لحظه به لحظه شاعرانه تر.چراغ خیلی از خانه ها خاموش شده.مردم یا خوابیده اند، یا دارند به خواب می روند. صبح دیگری در راه است.

لای پنجره را باز می گذارم و خودم را توی کاناپه جا می دهم. ساعت از یازده گذشته. می روم به آشپزخانه. صدای زندگی روی گاز نفس می کشد.بخارگرفته و تب دار است.هیچ چیزی مثل این چای تازه دم آرامش بخش نیست وقتی که اتاق پر از هوای تازه است و انگار نرم نرمک باران می آید.
صدایی می شنوم دوست داشتنی و کمی غمگین از مردی آشنا که شعری می خواند و سلامی و می افزاید:
" ... پس باز کن دکان که وقت عاشقی ست."

دیشب ، شمس لنگرودی، مهمان قدم اول( بخش شعر و ادبیات) برنامه " دو قدم مانده به صبح "بود.قدم دوم (تئاتر) ، با اجرای محمد رحمانیان هم به مصاحبه با چیستا یثربی اختصاص داشت.این برنامه شبانگاهی ، تاکنون پذیرای بسیاری از هنرمندان و اندیشمندان بوده است.حضور چهره های آشنا و فعال فرهنگی در این برنامه، تنوع موضوعی، آرامش ساعات پایانی شب و اجرای دوست داشتنی وبه قول خود مجری، کاربلد محمد صالح علاء ، توفیق ویژه ای به این مجموعه شبانه بخشیده است. چنین توفیقی امیدوارکننده است.امید یک اندیشه بلندنظر و عمل گرایانه که دست به کار شوید و با هر آنچه دارید و تحت هر شرایطی که هستید ، کاری انجام بدهید.حضور مناسب و خردمندانه اهالی سینما و تئاتر و فرهنگ و اندیشه در رسانه سیما هم این چنین است کما این که قطعا به کادربندی های ویژه احتیاج دارد.صرف نظر از نابسامانی و پریشانی اوضاع سینمای ایران و التهاب و جراحت فضای هنرمندان این حوزه، حضور فعال هنرمندان در تلویزیون را باید به فال نیک گرفت.

در شرایطی که عموم برنامه های سیما ، طرح و ساخت درست و حسابی ندارند ؛ یعنی فاقد فکر منسجم اولیه ، بخش های مرتبط ، محتوای دقیق و تاثیرگذار ، نوآوری و سلیقه و خلاقیت هستند ، یکی از بهترین برنامه های شبکه چهارم سیما که اتفاقا عمر چندانی ندارد(از زمان ساخت تا الان و با امید به مداومت) ، دوقدم مانده به صبح است و بدون اغراق کار وزینی است.شاید برای اولین بار است که مجری را در جایگاهی مناسب می بینیم.اجرا محترمانه و سنجیده و مرتبط است.مجری برنامه آدم موقر و فهمیده ای است ؛ دورتر از مهمانان و ناظر به آن ها قرار گرفته و برخلاف سایر برنامه ها ،موجود زائدی نیست.این گزیده گویی و در حاشیه قرار گرفتنش ، اتفاقا به شدت مهمان نواز و آرامش بخش است و از بزرگترین محاسن برنامه محسوب می شود.
دو قدم مانده به صبح برنامه متنوعی است و به حوزه های متنوعی مثل ادبیات ، عکاسی ، کاریکاتور ، معماری ، فرهنگ ، تاریخ ، سینما و تئاتر سرک می کشد. و در عین حال که در هر زمینه به بررسی تاریخی و تطبیقی هم می پردازد با وقایع روزمره هم همخوانی دارد و در ارتباط است.شخصا از بخش تئاتر با اجرای محمد رحمانیان لذت می برم. اگر عادت به شب بیداری دارید، یازده تا یک شب ، شبکه چهار، انتخاب خوبی است.

در عین حال که مردم ایران توانایی فوق العاده ای در تحمل کردن دارند ، فضای غالب رسانه ها ، خشن و تحکم آمیز و بی ادبانه است. با وجود این که اغلب برنامه ها دم از اخلاص و ارادت به مردم می زنند کمتر برنامه ای به خواست وسلیقه مخاطب توجه نشان می دهد. تحمل این همه حذف و اضافه دیکته شده واقعا طاقت فرسا است. اخبار، برنامه ها و تبلیغات تلویزیون نمایشی و اهانت آمیز است.لحن ها ، فرم ها ، فیگورها ، ژست ها و ادا و اصول ها، هدایت شده و اغراق آمیز است و چنین روال مذبوحانه ای تازگی ندارد و البته صدا و سیما با استفاده از بودجه هنگفت و انحصارگرایی تام به عنوان رکنی از کلیت ساختار تمامیت خواه ، از موثرترین پایگاه های عمومی خبری و تبلیغاتی است.
در این محرومیت فکری و فرهنگی ، برنامه هایی که با درایت ، در همین بسترو از همین مجرا ، با قدری انعطاف و سازش ، فعالیت می کنند ، دست به ابتکار و خلاقیت می زنند و زمینه استمرار و مداومت می شوند ، بسیار باارزشند. افرادی که گام به گام با شما و در میان شما هستند .اغلب متعلق به طبقه متوسط فرهنگی هستند و وجودشان مالامال از عشق به این سرزمین است. وقتی پای عشق به میان می آید ، زبان هنرمندان ، منطق راحت الحلقوم تری دارد .هنرمند، فداکار و ازخودگذشته است.و رنگ و لعابش از هر نقشی زیباتر است.هنرمند همیشه چیزی برای از دست دادن دارد و در نهایت جاودان است.هنر از بین نمی رود.گستره هنر وسیع و پهنه اش جهان شمول است.
همه کار و همه حرفی در ایران به هر حال از گذرگاه سیاست عبور می کنند.حکومتها هم رکن بی بدیل سیاست در هر مملکتی هستند.رسانه ها مهمترین ابزار حکومتها به شمار می روند.رسانه ها در همه جای دنیا منبع اصلی تبلیغات و اثرگذاری خبری و فرهنگی هستند. این جا رسانه ها به وضوح نقش بازی می کنند و حاکمیت هیچ تلاشی نمی کند که مردم را به بهترین نحو بچرخاند. پس سلطه با آگاهی و نارضایتی و سرکوب و سرخوردگی همراه است. این جا ، هنرمندان به همراه مردم منزوی می شوند.

پنجشنبه، بهمن ۲۵، ۱۳۸۶





تیک تاک - زیگ زاگ / دنگ دنگ - بنگ بنگ