جمعه، فروردین ۱۳، ۱۳۸۹

ماهی ها قاتل می شوند ‏

من این امکان را داشته ام که با یک دیکتاتور واقعی در خانه زندگی کنم. وجوداوبه من یادآوری می کند که خانه می تواند شباهت زیادی داشته باشد به زندان.هم از این نظر که تورا، جسم و وجود و افکارت را زندانی کند و هم به این لحاظ که به طرز شگفت آوری ، احکام و حکومتش قابل قیاس است با نظم و نظام یک کشور استبداد زده. راه های برون رفت و تاکتیک هایی که به کار می بری ، حوادثی که دارید هم یکی ست. دیکتاتور مورد نظر، توجه خاصی نشان می دهد به پرورش گونه ی خاصی از انسان و خیلی من را به یاد آموزه های افلاطون می اندازد و قصه ی شاه فیلسوف. مشاهدات و معاملات من تا به حال راه به جایی نبرده.خانه همان یک سلول است و شاه، از نژاد سرور. ایشان، تزهای جالبی دارند. به میزان نامحدودی، دشمن تعریف کرده اند برای خودشان و دچار یک عالمه چیزهای متضاد هستند.با این حال به نحو عجیب و غریبی اصرار دارند به مشارکت .تمام هم و غمشان، گفتگو و تعامل و دموکراسی ست.

...

یکی از ماهی ها دیروز مرد.کاری نتوانسنم بکنم.جایی خوانده بودم که یک قاشق نمک ، در یک لیترآب کمک می کند.اما نه آبشش ها حرکت می کردند نه دهان.چشم ها ، چبزی را معلوم نمی کرد.روی آبشش ها، خطی مثل خط دوخت افتاده بود شبیه بخیه و یکی دو تا لکه سفید کم رنگ هم روی پشتش . خیره شده بودم به ماهی و می خواستم زنده شود.گفتم شاید فقط بیهوش شده یا این که شوکه شده اما دیگر نبود. چشم هایم را یستم و یاد داستان معجزات ابراهیم افتادم که چطور تکه تکه های پرندگان را روی کوه گذاشت و به خواست خدا جان داد بهشان.تصمیم گرفتم پیامبر بشوم و آرزوی معجزه کردم برای ماهی مرده ام.عمل نکرد.خبری از نداها نبود و معجزه ای اتفاق نیفتاد.تکان نخورد که نخورد. گرفتمش توی دست تا ببینم قلبش می زند یا نه.لیز بود.ماهی از توی دستم سر خورد و به پهلو افتاد توی آب.

...

می رسم به " زبور" و عتاب خداوند به ابراهیم که "مگر به زنده گردانیدن مردگان ایمان نداری؟".دارم اما می خواهم ایمانم افزون شود و قلبم آرام بگیرد. پس چهار پرنده را انتخاب کن و آن ها را بکش.قطعه قطعه کن و با هم بیامیز. مخلوط قطعات را به چهار قسمت تقسیم کن و در چهار نقطه دور از هم قرار بده.پس از آن هر پرنده را به نام صدا کن و مورد خطاب قرار بده .چنین آمده که این داستان، بزرگ ترین دلیل است بر رستاخیز.

...

وخیم تر از ماهی مرده، حال و روز ماهی زنده بود. دور و نزدیک می شد به جفتش.زیر لاشه اش را می گرفت و نگهش می داشت. بی تابی می کرد.سریع می شد توی آب.رعشه می گرفت. بعضی وقت ها حتی سرش را می کوبید به تنگ.

یک بار، وقتی هنوز ماهی نیمه جان بود نگاهمان افتاد به ماهی ها . دیدیم قرینه شده اند. دوتایی پهلو به پهلو شده اند.تنگ هم آرام گرفته اند.انگار که بخواهند نفس هایشان را با هم هماهنگ کنند. تا به حال چنین چیزی ندیده بودم.وقتی به صرافت بیرون آوردن ماهی بی جان افتادیم، این یکی دیوانه وار، پیچ و تاب می خورد.ساعت ها بی قرار بود و بعد رفت زیر آب و مدت ها همان جور بی حرکت و ثابت باقی ماند. می دانستم که این یکی هم می میرد.اما نمرد.زنده بود و هربار که نزدیکش می شدی یا نگاهت بهش می افتاد، تند و تند شروع می کرد به چرخیدن.

...

نوشته هایتان را گاه و بیگاه ، در خواب و بیداری و هرکجا و هروقت که شد، بیاورید روی کاغذ. مهم نیست که چقدر بنویسید یا از چه چیز.لااقل می توان آغازش را گرفت و نوشنه را بسط داد. گاهی آدم بی نوشته می شود و بی موضوع. این روزها بی تحملند.

...

یکشنبه، فروردین ۰۸، ۱۳۸۹

شب ممکن



به خاطر کاغذ های مچاله کنار سطل آشغال اتاقم است که نمی دانم به رمانت به چشم یک منتقد نگاه کنم یا یکی از شخصیت ها.همه این کاغذپاره ها نوشته هایی هستند که درآن ها سعی کرده بودم دربرابر رمانت - نمی دانم بنویسم رمانت، رمان هاله یا رمانم - نقش منتقدی خارج از گود را بازی کنم.نمی شود، نشد.
« از متن کتاب و گزیده پشت جلد »

***

باید مرد باشی برای داشتن این همه بی پروایی و شهامت. جنون و هذیان های عاقلانه و تصویرها و تعبیرهایی که داری را باید همین قدر بی پروا و صریح و تا حد امکان پیش رونده، بیاوری روی کاغذ.آن قدر که خواننده را دمغ و کلافه کنی در بعضی سطرهایت و بعد ناگهان بزنید به خال.اما شما به خال نزده اید .ایده پشت جلد کتاب که "خود انتقادی" هم هست، به کارتان نیامده .رمان شما ایده ی جالبی دارد اما نمی دانم چرا به این شکل درآمده. انگار برای خودتان داستان تعریف کرده اید یا برای چند تا از رفقا."شب ممکن"، سردرگمی زیاد دارد.چه نیازی هست به از این شاخه به آن شاخه کشاندن خواننده و نهایتا سردرنیاوردن از معمایی که برایش ساخته اید با آن پایان بندی سرهم بندی شده که لابد از سرناچاری به داستانتان اضافه شده است؟ چه نیازی بود خودتان را به شخصیت ها تحمیل کنید و درودیوارداستانی را که می شد وجود داشته باشد، به هم بریزید؟ نمی دانم به این بدی ها هم نیست اما گویا شما اصلا برایتان مهم نیست که چه بر سر آدم می آید، وقتی یک صفحه درمیان، پاراگراف به پاراگراف، جای شخصیت راوی را عوض می کنید. نه، حواستان هست یا این که فرایندی دارید خواسته و ناخواسته که به خواننده هم سرایت می کند؟
بعد نمی دانم چرا اعتماد می کنیم به هم .می دانیم که دارید ذهن خوانی می کنید که اعتبار زیادی هم باید داشته باشد. یعنی نباید متکلم وحده بود و در این انفراد و تک گویی پیش رفت. لااقل بهتر است نشان بدهی که حواست به دیگری هم هست.
راستش اول جا خوردم از خواندن داستانتان آقای شهسواری با آن نثر زیبایی که دارید و خیلی خوب می تواند ذهن ها و شخصیت ها را توصیف کند.خصوصا فصل " شب واقعه" که خواندنش راحت نبود اما حسابی بهم چسبید. شما خودتان یا مازیار را مدام آورده اید پیش چشم. حتی گاهی رسما در داستان حضور دارید و یادداشت هایی هم از شخصیت های داستانتان دریافت می کنید.نوشته را کاویده اید و حواستان به خواننده بوده.با این حال آن "خودخواهی" که جابه جا در داستانتان، حرفش را زده اید هم هست. من که مفسر ادبی نیستم و نقد دقیق هم نمی دانم اما لااقل دریافتم این بود که شما به نحوی بدیع، لااقل تا شب واقعه مراقب خیال خواننده تان بوده اید. این مراقبت شبیه پی گرفتن همان بازی هایی ست که مازیار داستانتان در مواجهه با دور و بری ها دارد یا هاله به خاطرش شیدایی می کند.
برایم جالب است وقتی می بینم که این پوشیدگی و حجابی که در ذات داستان های ایرانی هست، اتفاقا می تواند سبب غنا و قوت آثار هم بشود. نویسنده ،خواسته و ناخواسته بازیگر تودرتویی های متن می شود و حواسش هست که کلی چشم و ذهن ایرادگیر متوجهش هست و منتظرند که مبادا به یکی بربخورد یا سوء تفاهم بشود اما لزومی ندارد این پوشیدگی و تودرتویی کل داستان را تسخیر کند.
اصلا خمیرمایه ما آدم های شرقی- ایرانی پرحصار و پرپیچ و خم است. بدون این انقباض ها زنده نیستیم. مردهایمان یک جور در حجاب هستند، زن هایمان یک جور دیگر.روراست نیستیم دیگر.بلد نیستیم صراحت به خرج بدهیم و برویم سراصل مطلب.همیشه حاشیه می رویم و در این حاشیه روی ، گم و گور می شویم.اما شما گم نشده اید.ببخشید عقلتان سرجایش است اما نهایتا همه چیز را به هم می ریزید.
نام کتاب هست :"شب ممکن" و فصل هایی داردبه دنبال هم که پیوسته نیست. هر فصل ، نام یک شب است.شب بوف، شب واقعه، شب ممکن و ....من خیلی مشکوکم و اصلا بعید می دانم ماجرایی در کار بوده باشد.همه ی شب ها ، یک شب است.همان شب بوف که محوریت دارد و همه ی داستان برمی گردد به همان یک شب. به قول شوهرخاله ام ، انگاراستارت ماجرا را شب بوف می زند و بعد نویسنده به خودش مجال می دهد برای ساختن و پرداختن آن و وقایع و خاطراتی در او زنده می شود و داستان هایی هم سرهم می کند درباره ی یک سری آدم که کش آمده ی وقایع به قول خودتان هالیوودی شب بوف هستند. ذهن خوانی، دقیق ترین تعبیری است که ازکارشما دارم. صداقت دارید یا نه، مرد داستانتان رابه گمانم خوب فهمیده ام و از این دست مردها هم دیده ام .آدم های کتاب خوان و تکیده و نابود که به طرز اغراق آمیزی خودنما نیستند .از آن دست آدم هایی که لااقل در لحظه می دانند چه می خواهند و همه ی زندگی شان هم باید همان تک لحظه ها باشد. توقف و توجهشان هم به همین نحو است.آدم هایی هستند رها از بند تعلق ، اما به طرز عجیبی محبوس و موقوف به همان لحظه ها. اما جالب است که ذهن مرد روشنفکر هم نهایتا نیاز به همان پناهگاه های بقیه آدم ها دارد. دراز می کشد و می خوابد و عشق بازی می کند و داستانش را به پایان می رساند. خب روشنفکر هم آدم است دیگر.
اما دلم می خواهد این هاله ی دیوانه را دیوانه تر کنم.نمی دانم چرا این فریبایی و رهایی توام با آن ، فقط تا یک حدی پیش می رود و بعد دنباله رو اطوارهای عمومی و عرفی می شود. چرا حتی هاله نهایتا معطوف به آن هدف کذایی ست و وقتی آرام می گیرد که مثلا آن اتفاقی که در سه نقطه می گذاریدش تحقق پیدا کند. خودم هم نمی دانم چگونه اما باید راهی برای ضدیت بیشتر با شما و هاله ی منحصر به فرد شما وجود داشته باشد که ترجیح می دهید فاتحه ی بدبخت را بخوانید آن هم به آن نحو.
من نمی فهمم که نویسنده دنبال چیست یا نمی خواهم باور کنم که به سادگی شیطنت ها و خیابان گردی های شب بوف، غافلگیر می شود. مازیار یکسره و ناگهان از یک آدم تودار اهل مطالعه شسته رفته تبدیل می شود به یک خرابکار، یک دیوانه.
بقیه هم که سرآخر همه با هم تبهکار و دروغگو و جانی از کار درآمدند. می دانید وقتی به نقطه آخر کتاب رسیدم به چه چیزی فکر می کردم؟ به خرخرهای علی که شاید بهترین انتخابتان بود.دقیقا مثل یک تودهنی به خواننده که بگویید هیچ کدام این ها اعتبار ندارد: قصه گویی ، داستان ، شخصیت ها، منتقد ونهایتا خواننده ی اثر.
راستی دلم می خواهد هاله را گم و گور کنم به اندازه ی سارا یا سمیرا . بیشتر از همه مازیار را و از فعل های غایب یا استمراری استفاده کنم.
دیگر این که چرا همه این شخصیت ها بعد از مدتی بی خانواده می شوند و هرکس نماینده خودش است؟ کاش داستان تیمسار یا آشوبی را ادامه می دادید.شما اختیارشان را داده اید به خودشان که منحصر نباشند به ارتباط های دیگر .فقط خودشان هستند و باورت نمی شود که زمان در حال گذر است. انگار همه یک جا گیر افتاده اند. در داستان شما.
با این حال همه ی این ها صرفا یادداشت های من است که می تواند خیلی هم فاقد اعتبار و بی جا نوشته شده باشد.نباید فراموش کرد که با اثری روبه رو هستیم که قابل تامل است، دقت ها و ظرافت ها و سبک خاص خودش را دارد، مشخص است که به قلم نویسنده ای بامعلومات و ماهر نوشته شده که فن توصیف و بیان و قلم فرسایی را خوب بلد است. داستان ایده ی خیلی خوبی هم دارد و انتخاب نام کتاب و نام فصل بندی ها هم خیلی زیباست.
شاید این برداشت عجولانه من است از شب ممکن شما که به نظر می رسد دچار بی سامانی ست یا به این درد دچار شده. یک برداشت شخصی از داستانتان که گمان می کنم اگر بیشتر حوصله صرف آن می شد ، تبدیل می شد به یک اثر خارق العاده و به یاد ماندنی.

* مشخصات کتاب : شب ممکن، محمد حسن شهسواری، نشرچشمه،چاپ اول،1388، 160 صفحه،3200 تومان

جمعه، اسفند ۲۸، ۱۳۸۸

هزار و سیصد و هشتاد و هشت و یک ماهی کوچک زندانی



نزدیک عید است. دلم ماهی قرمز می خواهد. همان هایی که توی تنگ های کوچک دایره ای ، دیوانه می شوند و سخت نفس می کشند.اما تیتر زده که "ماهی نخرید." و حرف هایی می زنند درباره آلودگی محیطی و زیستی ماهی ها. من فقط حیوانی را می شناسم که تند و تند هوا را می بلعد و زندانی یک حجم دایره ای ست .حیوان زیبایی که با باله هایش درآب می رقصد و یک روز دمر می افتد روی آب. نمی دانم چرا در این روزهای آخر سال تصویر تو از ذهنم دور نمی شود وماهی کوچک تنگ آب ، ساعت ها و ساعت ها با من است.

کتاب نمی توانم بخوانم. هیچ کاری نمی توانم انجام بدهم. تمام برنامه هایم یکی درمیان است و بعد از مدتی متوقف می شود.ضرورت خاصی هم احساس نمی کنم. ذهنم طاقت برگرداندن چیزها و تصویرها را ندارد.اصلا نمی شود تمرکز کرد و روال عادی کارها را پی گرفت . شاید خاصیت اسفند باشد.اما من چند روزی ست که بی حال هستم و نمی توانم درخانه بمانم که درنوع خود اتفاق عجیبی ست. دلم می خواهد بروم بیرون.

مدام هوس هواخوری به سرم می زند و وقتی از کنار ماهی های قرمز شب عید رد می شوم، دیگر خودم نیستم. می ایستم و نگاه می اندازم بهشان و دلم می خواهد ماهی بخرم .زندانی اش می کنم توی تنگ واین ماهی کوچک ، ساعت ها و ساعت ها با من است.اما نباید خرید. یک ماهی قرمز به چه درد می خورد؟و بعد می خواهم با آن چه کنم؟ می دانم که نمی توانم رقص باله ها ، آن چشم ها و پولک های لغزان سرخ و دهانی که مدام باز و بسته می شود و تقلایی که روز به روز عجیب تر می شود را تاب بیاورم. من با ماهی توی تنگ، دیوانه می شوم و یک روز ، دمر می افتم روی آب. پس این چه میلی است؟

چیست که از بین نمی رود ؟ و این حیوان کوچک قرمز رنگ، چرا توی ذهنم شناور است.من هربار در مواجهه با یک فله ماهی شب عید، به این سنت عجیب فکر می کنم که باید نماد چیزی بوده باشد وگویا سنتی شرقی ست.

ایرانی نیست این رسم. بعضی ها می گویند اصلیتش، مربوط می شود به بخش هایی از فرهنگ قدیمی ژاپن اما جایی خواندم که اصالتش چینی است। به نظر می رسد آدم های شرق آسیا آدم های محبوس تری باشندوآگاه تربه طبیعت و اسطوره ها و نشانه هایشان هم متفاوت است.درداستان ها و تصاویر ژاپنی رودخانه و ماهی و آبشار و صیاد و طبیعت زنده، فراوان دیده می شود. نه این که ما پستو و درونی و اندرونی و محراب و زاویه و نقش و نماهای تودرتو و حجم های فشرده و ایمن و محبوس کم داشته باشیم. اشاره به حیوانات درما نیست یا کمتر است و این جور غوطه خوردن در آب .راستی چه ملتی بیشتر شبیه ماست؟ در کدام رسم ها با هم مشترکیم؟ پستوهای ما نباید نظیر داشته باشد. درو دیوارهایی ظاهرا ایمن، پناهگاه.

این قبیل مناسک، رسم هایی مثل نوروز و اعیاد باستانی با گذشت زمان و دوره ها، دست به دست شده اند و تغییر کرده اند.حتی امانتی ها و غصب هایی هم دارد و رخدادهایی عجیب. نقل می کنند که در اصل، هفت شین است نه هفت سین و اصلا هفت هم گویا نبوده و عدد دیگری ست.

اما همه ی این خرت و پرت ها یک طرف و این ماهی کوچولوی محبوس یک طرف دیگر. بین این همه گیاه و خوراکی و کاسه و بشقاب و کتاب که هرکدام هم به چیز دیگری اشاره دارند و معانی و مفاهیمی را انعکاس می دهند، ناگهان مواجه می شوی با یک موجود زنده که او هم به عنوان یک اصل اساسی روبه روی تو ایستاده است. اما یک ماهی نماد چه چیزی ست آن هم در زندانی شیشه ای که برایش ساخته ای؟ ماهی کوچکی که قرار است خوش یمن باشد و شناور است در آب.

چیز دیگری از تو باقی نمانده باشد و تبدیل شده باشی به یک سنت، یک رسم و قرار بگیری روی یک سفره ی مبارک با همین چشم های نگران ودلی ترس خورده، لغزان و شناورو همین طور نگاه ها به تو باشد .بعد دیگران گاه و بیگاه نگاه می کنند به تو . با صداهای مهیب نوازشت می کنند و انتظار می کشند تا سال تحویل شود. خواه ناخواه، ماهی یک زندانی ست و شاید اشاره ای باشد به آرزوهای دور و درازی که داری، هوس آزادی ست شاید.

خیز برمی داری.می لغزی و گم شوی لای ماهی ها. سریع شده ای. گمت می کنم . جایی آن پایین ها مخفی می شوی و دیگر نمی توان تشخیصت داد. قاشق بزرگ را می چرخاند توی آب و دست می رود به سمتی دیگر. دور می شوم.

شیرینی های کوچک خریده ایم برای عید و شمع های ریز و درشت. کاسه هایی برای هفت سین و یک پارچه با ترمه های ریز. خانه از تمیزی برق می زند. غبار گرفته ایم از همه چیز و چیزی نمانده که سال تحویل شود.

همه چیزمان کوچک است.شادی هایمان هم. هرسال چیزی کم می شود ازعید. تو اضافه می شدی به هفت سین. من تا خانه می دویدم و قلبم تند می زد.نگاه می کردم به تو که می چرخیدی درآب. آن سال ها گذشت.

بعد از چهارشنبه سوری وآن جشن برپاشده از آتش و نور، شبیه شنزاری هستم از آتش. تباه شده ام انگار. همه ی سال را پخش و پلا کرده ام ونمی دانم چه کنم با آن. سال قبل نمی گذرد. سالی که با من است، خشمگین است، انقلابی ست، زندانی ست، شخم زده شده، سالی که نگذشت اصلا.سالی که شبیه بود به یک وقفه ی کوتاه، یک وهله ی پردرد و یک خواب چند دقیقه ای. واقعا یک سال گذشته؟ بیشتر شبیه بود به یک شب ، همان شب چهارشنبه ی آخر سال. کرخت شده ام.

این تباهی، انواع دارد.مفهومی ست ابدی و لغزنده و شناور و درخشان است.درست مثل ماهی قرمز کوچک من در انتظار است و می چرخد برای خودش. شبیه یک زندانی ست که از احکام تخطی کرده ، سرگردان است. می چرخد و نگاه می کند به آن دیوار شیشه ای لعنتی مدور که دورتادورش کشیده ای. حکم داده ای به ابد و دربند کرده ای ماهی کوچک من را با هزار امید. اما من چه هستم؟ یک زندانبان یا مامور اجرای حکم؟ نام ؟ نور می افتد روی ماهی و بعد باید جواب پس بدهد. من چیزی به یاد ندارم.این که نام و نشانش چیست و این جا چه می کند.ماهی غریبه است و باید حرف بزند.سن و سال و آخرین آرزو و آخرین حرف ها. اما او قادر نیست چیزی بگوید.من زبان ماهی ها را نمی فهمم.سردرنمی آورم و می ترسم دوام نیاورد تا صبح.

من و او، ماهی قرمزی که فردا می خرم و ساعت ها و ساعت ها با من است، وجودی داریم در یک ظرف.مهر وموم شده ، یکی هستیم ما. نفس کشیدنمان شبیه به هم است.گذشته ای داریم شبیه به هم و هردو نماد یک چیز هستیم.

زندانی

زندانبان تو اما چشم هایش را یسته است. به تو فکر می کند و رویاهایش را باد برده است. او به انتظار هیچ کس نیست.زندان ساخنه یا نه، خودش هم محبوس است. حبسیات من یک ماهی قرمز کوچک کم دارد.که نمی خواهم برایش بخرم.

با خودم می گویم : "بیچاره ماهی ها" و دلم می خواهد یک ماهی قرمز داشته باشم. نمی دانم برای چه شاید فقط برای نوشتن یک متن.همین و دیگر هیچ.

* عکس ماهی توی تنگ، کار دوست هنرمندم رضا محسنی ست و از سایت عکاسی ایشان ، (زیرسیگاری ) انتخاب شده است.

جمعه، اسفند ۱۴، ۱۳۸۸

آدم حتی نمی داند چه احساسی باید داشته باشد

پوست تو از بین رفته، یک چشم بیشنر نداری،آماس کرده ای. دوتا آن ورتر، پاروی پا انداخته ای و نگاه می کنی به دیگران ، به من و بعد به دیگران.نگاهت درگذراست. قاره قاره شده پوست. کوه و دشت ساخته. نمایان است. بیشتر از شصت سال داری. چهره ات شبیه جذامی هاست.
من چرا آمده ام این جا ؟ وقت گرفته ام برای چه ؟ انتظار چه چیزی را می کشم.با این آدم ها؟. با بقیه فرق داری.حتما این بقیه ، آزاردهنده است.
نه به خاطر شکاف ها و قاره های روی پوست، نگاه تو بی تفاوت است به آن ها .یعنی شبیه نیست. ترکیبی از بیزاری و اشتیاق در توست که بعد به بیینده هم سرایت می کند. یک جور تضاد در تو هست که نمی دانم چیست. من حتی نمی دانم چه حسی باید داشته باشم به تو و چه چیزی منتقل می شود در این نگاه .آن شکاف ها را هم نمی شناسم .برایم مهم هستی و این اهمیت آزاردهنده است.
چشم دوخته ایم به هم. بعد فرار می کنم از تو چون نمی دانم باید چه کنم.درگیر هستم با این نگاه. یک جور زبان ارتباطی ست گویا که گذشته ای دارد.حتی این سکوت که هم اکنون حاکم است .اسرارآمیز است. محتوایی دارد گنگ.
بی قرار می شوی ناگهان.بلند می شوی.می روی بیرون همراه تو هستم من. اما دیگر نیستی . باید مشغول به کاری شد می دانم که این انتظار، دیوانه کننده است.
چیزی را ورق می زنم به این بهانه . نوشته ای هست از سیاوش جمادی. گویا برنامه ی هفتگی ست. ادامه ی پرونده ای ست راجع به کانت. عنوانش هست دشمن خیالی ومطلبی ست راجع به دیالکتیک روشنگری، نقاب های ارتباطاتی، از بین رفتن تدریجی انسانیت در طول تاریخ، کوره های آدم سوزی، انحصارسازی و دشمن تراشی، صنعتی شدن دیکتاتوری. از این ها حرف زده ، از همه ی این ها و همه را گنجانده در یک صفحه. شروع می کنم به خواندن متن.
نوشته: " پیداست که راستی و شفافیت ، نه بدبینی است و نه خوش بینی.ممکن است حتی یک خط از آن چه در این مقاله درست تشخیص داده شده است برای تو درست نباشد.در این صورت اگر تو کوهی از اتهام و ناسزا نیز برسر نویسنده بکوبی، کم ترین خدشه ای به مطلب او وارد نکرده ای.چرا؟ چون تو گفت و گو نکرده ای.تو چنان که امروز مرسوم شده است ، سیاست جنگی ای در پیش گرفته ای که همواره شگرد آن ، فرار از اصل مطلب و گریز از متن به حواشی است." تمام می شود.
تو هم بازگشته ای. می نشینی روی صندلی مجاور.حالا با هم قائمه می شویم.هر کدام روی یک ضلع. ایران دخت!؟ تو می گویی .خسته شده ای از انتظارو نگاهت به همان صفحه است، همان مقاله. نمی دانم چطور ممکن است یکی دو ساعت بتوان خیره شد به دیوار،گلدان،پاها،کف اتاق و در عین حال مراقبت ازاین که نگاهت به کسی تلاقی نکند،معذبش نکند، انتظار بکشی.متنفرم از این اتاق.
"خیلی وقت است که منتظرید؟" من می گویم. شروع می کنیم به صحبت کردن.صدایت را می شنوم با تکان های خفیف صورت که لغزش چیزی ست روی سیاه چاله ها ، روی کوه ها و دره های پوست تو و تنها یک چشم داری. آن یکی نیست و جایش فشرده شده. بعد به طرزی عجیب زمان به عقب بازمی گردد و تو بیست ساله می شوی. صدایت بسیار ظریف است و آهنگ دار. چیزهایی به من می گویی .درباره ی رفت و آمدهایی که داشته ای و همین انتظار که بارها تکرار شده، اما عادت نکرده ای به آن.
اما چه شده؟ چرا به این روز درآمده ای؟ نمی پرسم.خیره نمی شوم به فشردگی های روی پوست. حرف می زنیم با هم. سرت را تکان می دهی به نشانه ی تصدیق.یک سری بیهوده گویی اتفاق می افتد.مثل این که رفته بودی به همان ساختمان نمونه برداری که ما هم رفته بودیم. قبلا هم این جا آمده ای. تعریف می کنی که سالن انتظار آن جا شبیه سینماست. یک ردیف صندلی که پشت سرهم قرار گرفته اند و میزپذیرش آن جاهم روبه روست ،درست مثل سن . مجله ی خوبی ست؟ دیده ای ؟ بله ، می خری مدام .اوایل هفته، وقت می گذرنی با آن. بدت نمی آید ببینی و ورق بزنی. ورق می زنی .نگاه می کنی به عنوان صفحه .نوشته:"تهران، زندان ندارد".
من بدنم درد گرفته است.کش و قوس می دهم به اندام ها. خوابم می آید. آدم یک چشم. گرسنه هستم. این انتظار، گرسنه ام کرده. چرا شما این طور هستید؟ با این شکلتان چه می کنید؟ با یک چشم چه؟ نمی پرسم.نگاه نمی کنم. نمی دانم به چه چیز نگاه می کنم. آشناهستیم باهم. خیلی وقت است. می دانید شما خیلی آشنا هستید.اگر نبودید چه می کردم؟ نمی گویم.
سکوت مطب آزاردهنده است.شبیه خانه است.آشپزخانه دارد و پذیرایی و اتاق های خواب که جای معاینه ی بیمارهاست. تو بادام زمینی تعارف می کنی به من. دلم می خواهد بروم آشپزخانه، چای بریزم و با تو حرف بزنم..اما آن روبه روچیزی نیست . این اتاق ، شبیه اتاق احتضار است. آن جا هم چیزی نیست جز یک منشی عبوس . به ساعتش نگاه می کند و دست می برد به گوشی تلفن.
قرابت عجیبی احساس می کنم در این لحظه . همان حسی است که توراباتمام وجود وامی دارد به نزدیک شدن به یک انسان دیگر و یک جور کشف است . کاوش گری ست در یک روح دیگر با دریافتی متقابل از این حس، انگار که از من به او واز او به من ساطع می شود.اما چه چیزی من را مشتاق می کند به نو؟ یک جور محرومیت است یا به طرز بارزی دورافتادن تو از بقیه به واسطه ی یک اتفاق که نمی دانم چیست و آثارش در تو هست. این محرومیت را در خودم هم سراغ دارم و این که گاهی وقت ها که زیاد هم پیش می آید، دچار نداری می شوم. تبدیل می شوم به یک موجود سلب شده و سپس به نحوی انتقامی، سلب کننده .آن وقت درگیر می شوم با هر گونه وجود. مثل تو می شوم. یک چشم باز و یک چشم بسته، با نگاهی که نمی داند مقصدش کجاست و چه چیزی را نگاه می کند. تازه همیشه یک اتاق انتظار هم هست و یک سری بیمار و یک متصدی خواب آلود که خمیازه می کشد و عبوس است و زمان که همه چیز را تنظیم می کند و یک عالمه هراس.
نشسته ام روی یک صندلی سفید و دارم فکر می کنم به بیماری که خاصیتی باستانی دارد و شامل دوران هایی ست. سرگذشتی دارد هر نوع بیماری. گذشته از این ها، واقعا نمی دانم چه معنایی دارد. سوای دردهایی که به تو وارد می شود و یک سلسله زمان که وقف این درده می شود، بیماری، سلب چیزهایی ست از تو .فاصله گرفتن است از دیگران. مصدوم شدن است و باعث می شود محروم شوی از یک سری چیزها. بعد از مدتی، هدف آن، معانی ست. تو را و خود را خالی از معنا ، ماهیت و اهمیت می کند . بازی هایی ست با ذهن و کم کم دیگر جزئی می شود از تو .پس قرار گرفتن در حالتی جز این، عجیب قلمداد می شود و جایگاه مفاهیم هم به سرعت تغییر می کند. احساس می کنم با یک جور مرض روبه رو هستم که باتمام وجود به سلول هایم نفوذ کرده است و قبل از هرچیز مربوط می شود به همین اتاق ها، همین مکان های انتظار.
ما موقعیتی داریم ظاهرا معلوم. بیمارهستیم و پناه آورده ایم به یک پزشک برای این که مرض عود نکند یا مهار شود.در این اتاق، لحظاتی عجیب برما می گذرد.نگاه هایمان گاهی به هم تلاقی می کند. به ناچار صبر می کنیم تا نوبتمان بشود.می رویم به اتاق پزشک. او حدس و گمان هایی دارد . معلوماتی دارد که بی ارتباط است به این مرض. خسته است. می کاودمان.پول می گیرد از ما. بعد یکی یکی دور می شویم ازهم. شب شده است. ما هم برمی گردیم به خانه هایمان. من تا صبح به یادت هستم و نگاهم به همان قاره هاست

دوشنبه، دی ۲۸، ۱۳۸۸

یان تیرسن و براهنی و چهارفصل و دسته ی کلاغ ها






















خواب بودم من ।شبیه تابستان بود و دراز کشیده بودم روی تخت و نور پخش شده بود توی اتاق। از هزارویک خواب برمی گشتم دریک اتاق بهاری با دروپنجره ی باز انگار نه انگار که زمستان است و صدای پاییزی هزارویک کلاغ می آمد .من همه ی این فصل ها را داشتم و می ترسیدم خوابم ببرد.خوابم ببرد و یکی از کلاغ ها بیاید داخل.
از کلاغ ها خوف داشتم و خواب بودم یا بیدار و روی شقیقه ها چیزی می کوبید.درد داشت و به خواب هایی که دیده بودم فکر می کردم و می ترسیدم یکی از آن ها بیاید داخل.
...

دلم بند شده به یک فیلم که ندیده ام.فیلمی به نام "Amelie "که آهنگ های خوبی دارد ساخته ی " یان تیرسن". هدیه ی فریداست.فکر کردم شاید بد نباشد شماره ی چهار را بگذارم روی زمینه ی حبسیات، لااقل برای یک مدت.همه را ریخته ام داخل این دستگاه و جابه جا گوش می کنم کار این آهنگساز فرانسوی را.
...

یکی دو ماه پیش لرزید .خلقم تنگ شده بود و هاج و واج مانده بودم که چرا آخر این قدر سنگین راه می روید .چهارستون خانه تکان می خورد.نگو که خود زمین شیرین کاری می کند. ببین تصورش را هم نمی خواهم بکنم که از جایت تکان بخوری.الان نه.
هوا خیلی گرم شده. جایی خواندم که از آخرین زمین لرزه ی جدی تهران صد و هفتاد سال گذشته و معمولا هر صد و شصت سال این اتفاق می افتد. نفوس بد نمی زنم.اصلا به من چه.فقط اگر دیدید کسی سنگین راه می رود تخت بگیرید بخوابید.زیاد فکر و خیال نکنید.سریع تر ازاین حرف ها اتفاق می افتد.
...

تازگی ها یک کتاب خریده ام از رضا براهنی به نام "خطاب به پروانه ها". کتاب یک عالمه شعرهای آهنگین و پرتب و تاب است به اضافه ی توضیحاتی راجع به این که چراشاعر،دیگر شاعر نیمایی نیست. شعرها عجیب به دلم می نشینند.
در یکی از شعرها می نویسد:

ما در پناه که امروز می پریم
بالای آبشار که را می بینیم
این کیست این که دست تکان می دهد
از پل
رنگین کمان کیست که از اصطکاک فواره های آب از آفتاب و از زخم های ما خم می شود
آهو بره از پرتگاه که افتاده ست
و سیب های سرخ به آن خوبی
از شاخه ریختند
چرا
این کرم ها به بستر گل ها چه می کنند
امروز روز کیست
ما درپناه بال که امروز می پریم
ما راه های که را راه می رویم

و شعر بلندی به نام "دف" دارد که آغازگر کتاب است و تقدیم شده به آیدین آغداشلو و به طرز مبهوت کننده ای سراسر ضرباهنگ های دف است.
...
شب بعد ازاین سکوت نخواهد دید
من بعد از این شب توفانی
تا صدهزار سال نخواهم خفت
شب را بدف! دفیدن صدها هزار دف
مهتاب را
با روح من بدف
دف خود را رها نکن
تو را به لذت این لحظه می دهم قسم ، دف خود را رها نکن
...
...

دوشنبه، آذر ۱۶، ۱۳۸۸

و جهان را به قدر همت و فرصت خویش


آن روز که رفتیم دانشگاه،همین اواخر را می گویم، نمی دانی چه التهابی داشتیم همه ی ما.ما که هیچ کداممان جنبشی و گروهی نبودیم .آخر چه طور ممکن بود خواسته هایمان یکی شود که همه را کنار هم جمع کند و این قدر یک صدا ؟

« پنجاه و پنج سال پس از واقعه‎ی کشتار دانشجويان به دست شاه و عواملش‌، شعار مبارزه با استبداد هرگز فراموش نشد .... شاه ۲۵ سال تلاش کرد تا کشتار ۱۶ آذر را از يادها ببرد و اين روز (روز دانشجو) را دانشجويان و مردم به فراموشی سپارند، اما غافل که خون را می‌توان به‌ظاهر شست و دارها را برچيد، اما آثار آن ابديست و پاک‌ناشدنی.»*


انقلاب نشده اما دانشجوها جمع شده اند توی دانشگاه. شعار می دهند برعلیه شاه و برضد نیکسون.
درکنکور قبول شدیم . رفتیم دانشگاه.درس هایشان به درد نمی خورد.دروغ گو بودند. هیچ وقت چنگی به دل نمی زد. با این حال برایمان مسلم بود که باید دانشجو بشویم.هنوز جامعه شناسی نخوانده بودم اما می دانستم که انتظار اجتماعی چیست و مسیر زندگی تو باید شبیه به دیگران باشد."هم رنگ جماعت شدن"،خلاقیت زیادی لازم نداشت.مسیرو قاعده ی مشخصی را باید پی می گرفتی و از یک الگوی عمومی تبعیت می کردی.همه همین کار را می کردند.بعد هم مثل بقیه یک مدرک دانشگاهی نصیبت می شود و قدری افتخار اجتماعی!.راستش اصلا آدم های امیدواری نبودیم که انتظار داشته باشیم لذت ببریم از درس خواندن یا این که چشم اندازهای جدیدی ببینیم یا این که بتوانیم خودمان را تصور کنیم در محل کارمان.ما زندگی نداشتیم.ما چشم انداز نداشتیم.

فقط رها شدن است از یک مرحله به مرحله ی بعدی.همین دانشگاه هم آدم های قالبی می ساخت.شبیه به همدیگر می شدیم.موجودات مطیع می ساخت و بدون نشاط،بدون امید،بدون آینده. نهایتا ساختمان و ساختار بی سر و تهی بود که هیچ کارکردی نداشت.ما خیلی چیزها می خواستیم.دانشگاه چیزی به ما نداد.
... مرگ بر دیکتاتور
سوای درس خواندن که هیچ شکل و شمایلی نداشت و انتظارات آموزشی بیهوده ، یک سری تشکل های ناامیدکننده تر هم دور و بر مان وجود داشت که ظاهرا دسته بندی هایی داشتند و معلوم نبود چه هستند و چه می گویند و چه می خواهند بکنند.آدم های جالبی نبودند.دعواهای مسخره ی بچه گانه ای داشتند که خیلی هم بحثی و اعتقادی و مرامی نبود.از پس یک عضوگیری ناقابل برنمی آمدند و نمی توانستند حتی ظاهر صنفی داشته باشند،تبلیغات نمی نوانستند بکنند،بلد هم نبودند ،به نظر می رسید هیچ چیز نیستند،راستش شور و شوقی هم ایجاد نمی کردند،نشریاتشان چنگی به دل نمی زد.روابط عمومی شان ضعیف بود.دیگران را پس می زدند.از همه بدتر نمی شد بهشان اعتماد کرد.آن قدر خون سردی و مدارا نداشتد که یک گفتگوی ساده را مدیریت کنند یا فقط یک پای صحبت باشند.راستش هیچ وقت دلمان نخواست برویم سمتشان.
قاتله ... قاتله.... قاتله
« اگر اجباری که به زنده ماندن دارم نبود، خود را در برابر دانشگاه آتش می‌زدم، همان‌جایی که بیست و دو سال پیش، « آذر»‌مان، در آتش بیداد سوخت، او را در پیش پای «نیکسون» قربانی کردند... این « سه یار دبستانی»، که هنوز مدرسه را ترک نگفته‌اند، هنوز از تحصیل‌شان فراغت نیافته‌اند، نخواستند - همچون دیگران- کوپن نانی بگیرند و از پشت میز دانشگاه، به پشت پاچال بازار بروند و سر در آخور خویش فرو برند. از آن سال، چندین دوره آمدند و کارشان را تمام کردند و رفتند، اما این سه تن ماندند تا هر که را می‌آید، بیاموزند، هر که را می‌رود، سفارش کنند. آنها هرگز نمی‌روند، همیشه خواهند ماند، آنها «شهید»‌اند. این «سه قطره خون» که بر چهره‌ی دانشگاه ما، همچنان تازه و گرم است. » **

*  از یادداشت محمد ملکی- شانزده آذر هشتاد و هفت
** بخشی از نوشته ی علی شریعتی در رثای شهدای شانزدهم آذر

دوشنبه، آذر ۰۹، ۱۳۸۸

نوشتن درباره ی یا " درباره ی نوشتن " ؟

- خیلی وقت است که چیزی ننوشته ام این جا که وبلاگ خودم است اما باید اعتراف کنم که این "خود" و این "مالکیت"، آن قدرها هم برایم اعتبار ندارد। راستش اصلا به خود آدم مربوط نمی شود که چیزی اعتبار داشته باشد یا نه। بنابراین خیلی اصراری ندارم به اعتبار داشتن।موضوع این نیست که نوشتن،بهتر است یا ننوشتن که نوشتن –نوشتن از هرچیز- قبل از هر چیز،یک خصلت مهم روایی دارد که فکر را سروسامان می دهد।یک جور تصفیه کردن است و خاصیت مکندگی دارد این جا که فکرهای مزاحم و آشفتگی های آدم را می کشد بیرون.خودگفتگویی هم هست و می تواند فوایدی داشته باشد.

اما یک سر قضیه،"نوشتن" است و یک سر دیگرش، "درباره ی نوشتن" . مشخص نیست این نوشتن چه فوایدی دارد و چه مضراتی و اصلا به چه دردی می خورد.وقتی نمی نویسم و مدت ها از نوشته ی قبلی ام می گذرد،هاج و واج هستم و نمی دانم این استمرار و مداومت چگونه ایجاد می شود و چرا در من نیست.اصلا برای چه بنویسم و از چه چیزی بنویسم و چرا نمی دانم چرا هیچ چیز آن قدر قابل توجه نیست که موضوع نوشته ام بشود و یا چرا حتی وقتی که درمعرض توجه قرار می گیرد،بازهم قابل توجه نمی شود.

بعد فقط باید دوید।باید دوید و دوید و دوید تا از قافله ی مداومتو پیوستگی دورت نکند.

راستش خیلی بیش.تر از آن چه که فکرش را بکنم ریاکار شده ام .این ها چیست که دارم می نویسم وقتی تمامش به یک جسارت ناقابل ختم می شود که آن پنهانی ها را نگه می دارد توی انبارخودت و باقی را رو می کند.بقیه ی ساختگی ناخوشایند بی ربط و کشکی که فقط به درد این جور خودنمایی ها می خورد.آخر باید از چه چیز سخن گفت؟

همان جسارتی که روزبه روز نیست و پر از شک و شبهه است و دامنه ی فکرهای ناب و حقیقی را محدود می کند و نمی دانم چه قدر آغشته به انواع و اقسام قضاوت ها و تعاریف بی ارزش و بدون اعتبار است.جسارتی که باید آتش بزند به تمام آن پوسته های الکی همیشه مصرف

- سریال های
فارسی وان تمامی ندارد।یک جوری برنامه ریزی کرده اند که از حالا تا آخر عمر بتوانی فارسی وان تماشا کنی।مهم نیست که چه قدر بد دوبله شده باشد یا داستان کشکی داشته باشد.مهم این است که شما به عنوان یک بیننده ی همیشگی بتوانید خودتان را با شرایط وقف بدهید.کارخاصی ندارد.یعنی کارخاصی ندارید از حالا.تا فارسی وان هست،غم ندارید عزیزان. نگو به تو چه؟بابا یکی بیاید این فارسی وان دیدن را ممنوع کند توی این خانه.حالا هرچه قدر هم انقلابی و تحریمی باشی، دلیل نمی شود که یک چیزهایی را نبینی مثلا همین سریال مسافران که شب ها از شبکه ی سه پخش می شود و بهرام و فرخش، شرف دارد به ویکتوریا و جیانی و گامبو. - نمیدانی چه استعداد بی نظیری داری خانوم فال دوست در پیاده روی روی مخ من.بعد از یک نیم روز تماشای فارسی وان، این جور که تو زده ای زیر آواز، نظریه ی ریتزر و من با هم ابوعطا می رقصیم.

پنجشنبه، آبان ۲۱، ۱۳۸۸

روی پیشانی هر روزم بخوان


دقیقا همان لحظه ای که فکرهای نوشتنی می آید باید بنویسی.چاره ای نیست وگرنه یادت می رود و دیگر معلوم نیست کی با همان جزئیات به یاد بیاوری.همه ی آن فکرهای کسل کننده یا خلاقانه ، همه را یک جا از خزانه ی ذهنی ات باید دور بریزی.
من فکرهای قبل از ناهارم را گم کرده ام.معلوم نیست کی دوباره برمی گردم بهشان.
...
کتاب نظریه ی ریتزر دستم بود و متوقف شده بودم روی این بخش مکتب فرانکفورت که این نظریه پردازان انتقادی تلاش کرده اند تا یک نظریه ی فراگیر ارائه بدهند که فردگرایی روانشناختی فروید را با بینش های کلان اجتماعی و فرهنگی مارکس و وبر ادغام کند. کوششی در جهت ترکیب نظریات ناهمخوان که شدیدا مایه ی انگیزش جامعه شناسان و روشنفکران شده است.
با خودم فکر می کردم که ترکیب این افکار نظری چطور می تواند جامعیت و صراحت علمی داشته باشد؟این ها که همه اش بحث های فلسفی ست حالا هرچه قدر هم با واقعیت منطبق باشد،نمایش علمی اش چه قدر با دشواری روبه روست.
...
هر شب زهرا از روی ستاره ها ، فال روز بعد را برایم می خواند. نه این که تلسکوپ داشته باشد و ابزار نجوم و من را ببرد به رصدخانه اش.از روی یک ای میل که نمی دانم از کجا،به گمانم از یک سیاره ای جایی برایش پست می شود همراه با یک عالمه اخبار داغ و دست اول و نرخ چیزهای مختلف و یک عالمه اخبار اساسی، نه ازاین به درد نخورها، از آن خبرهای داغ دست اول. بعضی وقت ها مقاومت می کنم که فال نمی خواهم و فالش به درد عمه اش می خورد . اما از همان خط اول سرذوق می آیم.جالب است که تطبیق های بامزه ای هم پیدا می کنم. نمی دانم بعد شنیدن،من خودم را تطبیق می دهم یا واقعا حکمتی دارد، به هر حال دیروز برایم خواند که روز آرامی دارید بدون تنش.همه چیز بر وفق مرادتان است.کنترل اوضاع را در دست می گیرید و از روزتان لذت می برید وازاین حرف ها.
دیروز همین طور بود.قدرتمند بودم و به نحو عجیبی آسوده و شاد.مال همان لحظه ای بودم که می آمد و وقف همان کاری می شدم که بنا بود انجام بدهم.
امروز اما در طالعم ، فکرهای غم انگیز است.می گوید بیشتر روز تان را با فکرهای مربوط به یک داستان عاشقانه ی قدیمی می گذرانید. کاش نمی گفت.دیشب خوابش را که دیدم یک طرف .از وقتی بیدار شده ام با من است.
...

دوشنبه، آبان ۱۸، ۱۳۸۸

دم اسبی و مریم و خوابگاه و تخت های فلزی




کوبیده شده بودم از تکان تکان های داخل اتوبوس اما می توانستم سرپابایستم و کیف و کوله ام را دنبال خودم بکشم و راه بیفتم توی خیابان دنبال خوابگاهی که قرار بود شب آن جا بمانم.
اوووو وه! چه قدر کوچه پس کوچه داشت.هزار تا فرعی را پشت سر گذاشته بودم و نمی رسیدم.گم نشده بودم.جهت یابی ام کار می کرد. خیلی دور بود.هیچ کس توی خیابان نبود.پرنده پر نمی زد و جز چند تا مغازه ی خوارو بارفروشی بقیه تعطیل بودند . تاریکی یا ترس یا اجبار . مگر ساعت چند بود که همه را از خیابان ها جمع کرده بود و کشانده بود به خانه ها؟
داشتم تلفنی،خانه را پیدا می کردم.چرا هیچ کس بلد نیست درست آدرس بدهد.این هم از این. زنگ زدم.
در باز شد.
بالای پله ها دختری بود با پاهایی بلند ،لخت و پتی و موهای دم اسبی قهوه ای روشن .بفرمایید داخل!
خوابگاه،ساختمانی ویلایی بود بی شباهت به خوابگاه های دیگری گه تا آن وقت دیده بودم.تاکفش هایم را دربیاورم ، دختره غیب شده بود.صدایی گفت بیایید این جا.امرتان چیست؟
سلام، من دانشجو هستم.درسم تمام شده.به خاطر دو واحد مجبور شدم بیایم این جا. جایی ندارم بمانم.
شما دوست خانم پورنصیری هستید؟همانی بودم که می گفت.باید از قبل جا رزرو می کردید.فعلا تخت خالی نداریم.اما می توانید توی همین سالن بمانید.کرایه ی شب هم مهم نیست.
ماندنی شدم.دخترک دم اسبی دراین فاصله برگشته بود.پخش شده بود کف زمین و چیز می نوشت.رو کرد به من:چای می خوری؟لطف می کنید.نمی فهمید.آره یا نه؟یادم رفته بود که بچه های خوابگاه سراست تر ازین حرف ها هستند.آره ، ممنون میشم.خسته بودم.عصا قورت داده و نگران.شبیه مهمان ها نشسته بودم روی مبلی که با فاصله از تلویزیونی درب و داغان قرار داشت.
یکی بی اعتنا،به هم ریخته و ژولیده آمد رو یکی از مبل ها لم داد. گفتم:سلام سرد گفت:سلام ، بزن یک !درچشم باد داره میده. برفکی بود.صدا هم نداشت.یک کم زد تو سر تلویزیون و سعی کرد بفهمدداستان چیست.همه ی حواسش را جمع کرده بود و به دم اسبی امر و نهی می کرد که حواستان به این تلویزیون نیست و حرف نمی فهمید.
من چای می خوردم و دم اسبی پشت به شومینه، مداد می جوید و گاه گاهی یادداشت برمی داشت.دلم می خواست بروم ببینم چی دارد می نویسد.خوب فرمی داشت.می شد بهش بگویی تکان نخورد تا در عرض چند لحظه یک گرته ی سریع ازش بگیری.نقاشی ام گل کرده بود.دلم می خواست توی ذهنم بماند.این طوری،جلوی شعله های شومینه با آن حالت جالبی که داشت،کمی غمگین به نظر می رسید.اسمش را می گذاشتم مثلا پرتره از دم اسبی و بعد روی خطوط اصلی می شد تاکید کرد و شاید نارنجی می زدم بهش و قرمزی شعله و چه می دانم...
خانه گرم بود . دو هوا شده بودم.مانتو و روسری را درآوردم و لیوان چای را گرفتم دستم و یک جرعه نوشیدم و چشم هایم را بستم.یاد اولین شب افتادم، ساختمان پرسروصدای نرگس،پنجره های حفاظ دار، اتاقک های کیپ هم،تخت های دوتایی.عروسک حمیده، شعرهای اعظم،صدای خفه ی گوگوش،فروغی،واکمن های کوچولوی شارژی،زندگی اشتراکی.
خیلی طول کشید. دیر گذشت .
من این جا چه کار می کردم؟چطور شد که دوباره سر از چنین جایی درآوردم؟انگار داشتم خواب می دیدم که یکی جیغ زد و پله ها را دو تا یکی آمد پایین . ... دوست ثریا ؟؟کی آمدی؟دلم می خواست ببینمت.دست دادم و همدیگر زا بوسیدیم.اصرار کرد که چیزی بخورم و حرف بزنیم.دختر خوبی بود.
من مریم هستم.آمار می خوانم...سال آخر
از اوضاع تهران سوال کرد و گفت که این جا خیلی شلوغ شده و دانشجوها هرازگاهی جمع می شوند و سروصدا می کنند. هرروز،ورودی دانشگاه،کارت بایدنشان بدهند و کنجکاوبود بداند که این ماجراها چه سرانجامی خواهدداشت و جاهای دیگر چطور است.گفت که اصلا دل و دماغ درس خواندن ندارد.روز به روز بی حوصله تر می شود.
تازگی ها از یکی کتاب می گیرم می خوانم.این جا امکانات خیلی محدود است.تازگی ها یک کتاب از نیچه بهم داده همان که زن ها را شلاق می زند. خنده ام گرفت.
بعد احوال پرسی های مریم خوابیدم.خوابم نمی آمد.فقط خسته بودم،بی رمق بودم.هفت،هشت تا تخت دیگر هم در اتاق بود.یکی خوابیده بود.رفته بود زیر پتو.ناله می کرد.دست به زیپ کیفم که بردم و چندبار وسایلم را جابه جا کردم،ناآرام شد.نوچ نوچ می کرد که یعنی برو،تاریک کن،راحتم بگذار.
کلید چراغ را زدم و دراز کشیدم.آرام شد ،اما تمام شب بی قراری می کرد.
تختی که رویش دراز کشیدم، فلزی ، ازاین سربازی ها بود و خیلی بلندتر از تخت های معمولی، تنگ تر و کوتاه تر از آن ها.چشم هایم را بستم.
وسط های شب بود که یکی زنگ زد و وارد اتاق شد.از بچه های همان اتاق.درجا موبایلش زنگ خورد.شروع کرد به نوازش های تلفنی و عزیزم و جیگرم گفتن و ماچ و بوسه و بعدا زنگ بزن و بعد هم مریم آمد تو.چند تا جیغ خفه ازآن هایی که وقتی آشنا می بیند بروز داد.بعد شروع کردند به پچ پچ .عکس های عروسی یکی از بچه ها را نگاه می کردند و ریسه می رفتند از خوشی. زیر پتویی ئه نوچی کرد و خدا را صدا زد.تا صبح هم که بی خواب بودم ، همین طور،خداخدا می کرد.

پنجشنبه، آبان ۱۴، ۱۳۸۸

احوال پرسی های مداوم سر به خیال پررفت ‏و آمد بیماری زای به درد نخور

سلام! کجا رفتم من؟چرا نمی توانم مثل آدم متمرکز بشوم روی این جملات؟چرا این ها بی ارزش تر از فکرهای خودم هستند؟چرا این ها نمی خواهند مال من بشوند، فکرهای از حالا به بعدم باشند؟چرا وقف شده ام به همان قبلی ها؟توی ذهنم نمی دانی چه قدر پررفت وآمد است.چه متن ها و مکالمات تودرتو و پرربط و ارتباطی دارم یا برش هایی چه قدر عظیم! ، شاهکارهایی که گاهی فقط در همان لحظه که بناست سرت به کار دیگری باشد، به سراغت می آید.در همان حین، اجازه ی هرجور تمرکزی را ازتو می گیرند و هر جور نظم و انضباطی را ازهم می پاشاند.اما چرا بایددسته بندی کنم؟ حالا که هیچ چیز سرجایش نیست حتی وقتی با اصرار می خواهم خودم را بنشانم وسط یک برنامه ی از پیش طراحی شده با مطالبی علمی و منطقی و منظم و به دردبخور، چرا به دردم نمی خورد آن لحظه؟چرا این قدر طول می کشد که بهشان عادت کنم؟ چرا حالی ام نمی شود که به آن متفرقه های جرقه ای مزاحم بازیگوش، نیازی ندارم؟ که بعضی فکرها اعتیادآورند. بعضی فکرها مدام به سراغت می آیند.خلع سلاحت می کنند.بیچاره ات می کنند.خماری می دهند بهت ، بیمارت می کنند. اما به کار نمی آیند، بی مایه اند ، دایره اند ، تکرارند، مرگند
این جور وقت ها باید پنجره ات باز باشد که باد را گاه و بیگاه هل بدهد تو، به صورتت بزند و آرامت کند اما نفهمی. مجبور شود در را به چهارچوب، تققی بکوبد تا از خواب بیدارشوی.بیدار شوی.سلام بدهی به خودت.
بعضی وقت ها دلم نمی خواهد هیچ کاری انجام بدهم.انگار هیچ فایده و ضرورتی ندارد حتی گاهی مخل لحظات بعدی ام می شود.خیلی کارها فقط فضاهای خالی ذهن را بی خود و بی جهت اشغال می کنند و بعد آزارت می دهند . مدام در خواب و بیداری در پی هم می آیند و سرریز می کنند و ساعت های زیستی ات را از بین می برند .هیچ اتفاق و حالت و نقش خاصی هم از دلشان درنمی آید. بعضی وقت ها نمی دانم چه کنم. بعضی؟ خیلی وقت ها و نمی دانم اصلا چرا باید معطوف این همه بیهودگی شد. مات و مبهوت و بی کار و بی خواب هم بمانی باز همان است که همان. اصلا نیاز داری به مرور کردن، طبقه بندی، به یاد آوردن، به گذشته رفتن و از آینده خبر دادن.نیاز داری؟
زندگی کردن است که نمی شوداز آن گذشت. عادت های منظم روزانه که نمی شود ازشان فاصله گرفت.مثل دارو خوردن است نه این که بگویی لذت بخش است یا رنج آور. قبل از همه ی این ها بی معنی ست. بیهوده گی ست.لااقل در همان لحظه چیزی عایدت نمی شود.همیشه باید به انتظار چیزی نشست که نمی آید یا وقتی می آید دیگر داشتنش و آمدنش لازم نیست. می فهمی چه می گویم؟ همین حرف زدن و همین تبادل افکار هم راستش نمی دانم چه قدر به درد می خورد؟ از بقیه ی چیزها البته خلاقانه تر به نظر می رسد.لااقل در همان لحظه ای که از تو صادر می شود. .مثل فرمان روایی ست دیگر.لذت بخش است در همان لحظه ی اجرای حکم،در حال حکمرانی.
همیشه بناست تو باشی.تو باشی و خودت و آن حرف ها و رفت و آمدها و ذهن که گوش به فرمان تو نیست.غیر از مواقعی که چیزی مانع به یاد آوردن است، وقتی خودت را گم می کنی یا نمی بینی ،از یاد می بری.وقتی میزان فعالیت و درگیری تو با چیزی غیر ازتو بالا می گیرد،گاهی وقت ها که حضور خودت را فراموش می کنی.از خودت فارغ می شوی. معطوف می شوی به همان چیزی که شاید دیگری از نوع شخص و شیء هم نباشد. که منظومه است ، فقط یک حالت است یا شاید یک مکانیسم.
برای چند لحظه دویدن است در پیچ و خم یک هزارتوی از راه رسیده، یکهو ظاهر شده و موقتی.


سه‌شنبه، آبان ۱۲، ۱۳۸۸

ما خودمان نیستیم


به قول یکی از دوستان،کارکردی شده ام انگار.شرطی هم و وابسته و مشخص و معلوم.چیزی آزاردهنده تر از این نیست که دست و پای زندگی را از آدم سلب کند.
مدادم را گم کرده ام.نمی دانم کجاست.یادم نیست کجا افتاده، کجا جا مانده ،کجاست. دلم زیاد تنگ شده برایش که نیست.افتاده جایی بی خبر و غریب ، شاید زیرتخت، پشت پایه ی میز،پرت حاشیه ی فرش و گلدان،شاید لای کتابی،دفتری به بهانه ی این که صفحه اش گم نشود.
چه قدر ناگهان ازاین رو به آن رو می شوی. چه قدر ناگهان خلق و خویت تغییر می کند.زمین و آسمان ، تمام زندگی ، همه چیز برایت جور دیگری می شود.چه قدر ناگهان از بالا سقوط می کنی.چیز دیگری می شوی.جور دیگری می شوی.
مگر می شود یک شبه همه چیز جور دیگری بشود؟ معنای دیگری پیدا بکند؟ مگر می شود یک شبه دشمن بشوی؟ ربط و ارتباطات و فعل و انفعالاتت جور دیگری بشود؟ بعید می دانم کار یک شب و یک روز و چند ساعت بوده باشد . حتما مربوط نیست به این برخوردهای اخیر یا حرف هایی که بینمان رد و بدل شد که تمام این مدتی که تبدیل شده ایم به چیزهای دیگر و خودمان نیستیم ، به گمانم باعث و بانی همه ی این اتفاقات بود.آخر مگر امکان دارد چیزی ناگهان مسبب چیز دیگری بشود یا حجم ریا و حقه و فریبکاری ات این همه بالا رفته باشد؟
به خودم گفتم خامی کردی.دستش را نخواندی.باز اسیر آن کلام مهربان شده ای که چیزی نیست جز سرریز ناگهانی و دوره ای مهر از جایی که باید بیشتر از آن چه فکر می کنی منشا زیستی و بیولوژیکی داشته باشد .یک جور قاعده ی رفتاری است که پشتوانه اش فقط و فقط و فقط یک سری عادت است و بس ، بی نشانی از برخورداری که.تمام و کمال، نداری است و بس.
غافل شده ام از خودم.غفلت کرده ام. خودم را پرت کرده ام وسط همین نداری و بیچارگی که باعث و بانی ش ،هم نشینی با توست که مدت هاست می دانم چیز به درد بخوری برایم ندارد.از من دور است و فهم و درکی دارد تهی و بسته و غم انگیز. واگذار شده بودم به بلاهت و اسارتی که شیرینی اش واقعیت نداشت و می خواستم وجود داشته باشد. اسارت خواب و خیال و رویاهام.
حالا تنها شده ام.حالا دقیقا تنها شده ام. حالا باز تنها شده ام. حالا رها شده ام از آن عادت و حریم و تعلق و چرخه ی متوالی احمقانه ی عذاب آور.حالا که دیگر صلاح نیست باشی ،من هستم و یک برزخ بی نهایت که همه اش ازآن توست اما دیگر خودش را به تو پیوند نخواهد زد.
paint : René Magritte. The Lovers. 1928. Oil on canvas

دوشنبه، مهر ۱۳، ۱۳۸۸

بیست





عبدالرضا کاهانی را نمی شناسم ।برای من فیلمساز شناخته شده ای نیست . نه فیلمی ازایشان دیده ام، نه نقدی بر کارهایشان خوانده ام. همین قدر میدانم که بیست، همه ی آن هایی که فیلم را ندیده اند کنجکاو کرده چرا که تا جایی که می دانم چند تا جایزه داخلی و یک جایزه از جشنواره معتبر کلیسای کارلووی واری دریافت کرده است. بیست مورد توجه منتقدین و اهالی سینماست
عبدالرضا كاهاني متولد 1352 نيشابور، فارغ التحصيل تئاتر است। وي فعاليت هنري را با ساخت فيلم هاي كوتاه آغاز كرد। نخستين تجربه سينمايي وي فيلم "سفر به شرق" به كارگرداني سيدمهدي برقعي است كه به عنوان فيلمنامه نويس فعاليت داشته است. (سایت سوره، زندگینامه ی هنرمندان)
همین قدر می دانم که با یک فیلمساز مولف سروکار داریم و بیست بعد از دو فیلم " آدم" و "آن جا"، سومین کار بلند سینمایی اوست. داستان از این قرار است:
چند نفر آدم به دلایل قدری مشخص و تا حدی نامعلوم به محل کارشان که یک تالار پذیرایی ست وابسته هستند.این وابستگی و تعلق با خبر تعطیلی تالار، سمت و سوی دیگری پیدا می کند.صاحبش بیست روز مهلت دارد برای بستن تالار، مهلتی که باعث اتفاقات اساسی تری می شود.
شخصیت اصلی قصه، همان صاحب تالار است با بازی درخشان پرویز پرستویی که به علت تنهایی و مرگ همسرش دچار آشفتگی های روحی ست. او خسته و افسرده است. انگار چیزی به عمرش نمانده و حالا همه ی هستی خودش-این طور به نظر نمی رسد – ، همه ی زندگی دیگرانی که آن جا کار می کنند در گرو تعطیل شدن یا نشدن همین یک تالار پذیرایی ست که بیشتر از مراسم شادی ، به عزا می گذرد.این چند نفر، کارکنان تالار ، حالا خواهی نخواهی شده اند میراث خوار و چشمشان به صاحب تالار است.
پرستویی ، بدخوابی ها را ماهرانه بازی می کند و آن نظم دقیق فوبیایی را که مبادا اشتباهی رخ بدهد و نظم هندسی اشیاء دور وبرش به هم بریزد.
فیلم بیست، شبیه یک تک نگاری متمرکز است.حول یک داستان مشخص می چرخد و این گونه نیست که مثل خیلی از فیلم ها ، سرنخ چند تا داستان فرعی را باز کند و نهایتا از پس ربط و ارتباطشان برنیاید.انگار به عمد، مختصر و مفید ساخته شده . پر دیالوگ نیست و بیشتر مبتنی بر حرکت ها و رفتارهاست.حدس می زنم که می توانست به یکی از شاهکارهای سینمایی تبدیل شود اگر کل گفتگوها حذف می شد و تبدیل می شد به فیلم صامت. قوت نمایش های پانتومیمی به اندازه ی کافی می توانست گویا باشد و شاید فقط گه گداری، نگاهی ، فریادی، آوایی، همه ی مطلب بود. می توانید در خاموشی فیلم، سرآشپزی را ببینید که یک دستش علیل شده، زن جوانی که بچه به بغل است با آن صورت به هم ریخته ی بی رنگ و مردهایی که دربه در هستند و جای خواب ندارند.
راستش بعد از تمام شدن فیلم به خودم گفتم:"خب که چی؟این فیلم چه مشخصه ی ویژه و قابل توجهی داشت؟" یا به قول زهرا که با هم فیلم را دیدیم :"چرا این قدر مثبت بود؟"
شاید اصلا لازم نبود که یک نوازنده ی بی ربط از راه برسد، یاآن وسط و درمیان یک دستی گویش ها،لهجه ی یکی کرمانشاهی باشد و یا بیننده، مدام شاهد صحنه های غذا دادن و در آغوش کشیدن بچه ای باشد که بزرگ تر از این حرف هاست.
با این حال شاید شما هم با من موافقت داشته باشید که سوای نقاط ضعف یا ایراداتی که ممکن است به ذهنتان برسد، بعضی آثار به مرور و با اصرار شما را به فکر وا می دارند. به همین دلیل هم معتقدم که این فیلم، تاثیرش با کمی تاخیر ظاهر می شود،سبک خاصی دارد،در زمره ی فیلم های نمایشی محسوب می شود- فیلم هایی که بیشتر وام دار فنون تئاتر هستند تا سینما- و شاید با یک سری دست کاری های جزئی،خیلی بیست تر از اینی که می شد که شاهدش هستیم.
حالا زمان تماشای خانگی فرا رسیده ।بیست کاهانی را ببینید و نظراتتان را برایم بنویسید
مشخصات فیلم :
کارگردان: عبدالرضا کاهانی
بازيگران: پرويز پرستويي، مهتاب كرامتي، عليرضا خمسه، مهران احمدي و عليرضا حسيني و با حضور فرشته صدرعرفايي و حبيب رضايي
فيلمنامه: حسين مهكام، عبدالرضا كاهاني
تهيه‌كننده و مجري طرح : پوران درخشنده

فیلم شناسی عبدالرضا کاهانی:
( باد به دستان 1382 - رقص با ماه 1384 - آدم 1385 - بیست 1387 - آن جا 1387 - هیچ 1388 )

سه‌شنبه، شهریور ۲۴، ۱۳۸۸

بلند بلند بنویسیم برای میم ، خودمان و سایرمخفف ها

عین میم را از پشت سر و با فاصله نشان می دهد و یک داستان مسخره ی بی سروته ، با لحن مزخرف خبری تحویلمان می دهد تا مدت ها خبری ازعین میم نبود و حالا بدون این که کسی بداند پیدایش شده و در جایگاه متهم، دارد اعتراف می کند.جلسه پنجم از سایر جلسات، مضحک تر است.تفاوت چندانی اما با جلسات قبل ندارد.فیلم ساز و کارگردان و عوامل اجرایی اش همان ها هستند و همان چهارچوب را روایت می کند.نمایش،همان نمایش است و این پنجمین اپیزود، بار کمدی تراژیک بالایی دارد.
نمی دانم بعد از آن کلوزآپ های مداوم و با تاکید و اعتراف های ساختگی از چهره های شاخص، چه فرقی می کند که ازاین جا به بعد نمایش ، علنی باشد یا غیرعلنی؟ چه فرقی می کند که این بار چه کسی درآن جایگاه قرار می گیرد و این که اتهاماتش چیست.نشان دادن یا ندادن چهره او حالا چه اهمیتی دارد و این که مخفف نام ها را به کار می برد یا نه .دورنمای عین میم هم در همان جایگاه است.شبیه به سایرین و با همان حرف ها.
مضحک است که بگویند آقای عین میم از ستاد آقای میم میم.

چه قدر می شود تحمل کرد و چرا چاره ای نیست جز فراموشی؟خو کردن به روزی صد بار آرزوی مرگ و آب از آب تکان نخوردن هم دشوار است این جا محکمه ندارد و قاضی صاد باید بنشیند آن جایی که نباید و مقدمه اش قضاوت باشد بر اساس عدالت و انصاف؟!اسمش را بگذار عقده گشایی و سرریز کردن یکباره سندروم های متنوع و ترکیبی .اسمش را می گذارم حکمرانی مطلقه ی بی چون و چرای بدون مرز،حکومت فردی.
اما این جور وقت ها ،هرچه قدر هم که عادت کرده باشی به همه ی این ها، به قول شیخ شجاعمان میم میم مگر می شود رگ غیرتت به جوش نیاید ؟! همین خو کردن حالا چند نفر را تا دندان مسلح ،صاحب مشروعیتی خودخواهانه و صاحب همه چیز تو می کند.پس جلوی چشم همدیگر پاره پاره می شویم.داغ می شویم بر دل عزیزانمان.

اما داستان گویا فقط به بندگی و بردگی ختم نمی شود که نباید بشود.آخر مگر ما مرده ایم؟حالا یکی باز بگوید :"چه باید کرد؟" و این بار خطاب به مردم ، بحث داشته ها و نداشته ها را پیش بکشد.یکی که جسور تر است و صاحب نام، یا یکی از خودمان که هیچ وقت دیده نشد، پرچممان را دست بگیرد.
نمی دانم.شاید یک دست کاری اساسی در زمان لازم است و شاید قبل ازآن لازم تر باشد که قدری فیلسوف بازی دربیاوریم.
کجا هستیم ما؟
میم قاف عزیز! دلم تنگ شده برای آن سرمقاله های تبیینی ات.هیچ کس به آن قوتی که تو می نوشتی و با آن شور و حسابگری نمی نوشت.حالا کجا هستی؟کجا هستیم ما؟چه باید بکنیم؟می دانی دلم یک رجعت اساسی می خواهد به جایی در تاریخ که ازش غفلت کرده ایم و به نحو مزخرفی، پی در پی تکرار می شود.همان جایی که باید یکی پایمردی می کرد تا آن آمیختگی فرهنگی نابه جای اجباری بازسازی بشود. همان جایی که ناگهان شکستیم و به زور، سیاست و دیانتمان در هم آمیخت. این صدای تاریخ است و صحبت از مسیری ست که به اشتباه پیموده شده. چاره ای نیست.باید برگشت به همان جا،همان شکستگی و همان ادغام .
همه چیز از یک رهبر مذهبی شروع شد و بعد جنبشی ایجاد شد به نام اصلاح دینی. مذهب از دل مذهب متولد شد و به ماجرای تمامیت دینی پایان داد.مذهب اما از بین نرفت که ازبین رفتنی نیست.پدیده ای است کلی و ایمانی و درونی که ازبین نمی رود اما می تواند دست آویز باشد و گره بخورد به منافعی تمام نشدنی.آن وقت است که برعلیه خودش عمل می کند.
...
ادامه دارد.

چهارشنبه، شهریور ۱۸، ۱۳۸۸

شب های مقدس


شب های مقدس که ازراه می رسند همه را یک جا جمع می کند.اشک و آه و ذکرو ورد و زبان های رمزی یادشان می دهد که یک جور و یک رنگ و یکسان کنارهم بایستند و دست هایشان را ببرند به آسمان.من توی اتاقم هستم..این جور مراسم ها را دوست ندارم مثل فیلم دیدن دسته جمعی تو سینما که تمرکزم را به هم می زند و نه داستان می فهمم توی آن شرایط نه می فهمم چرا آن جا هستم.
شب های مقدس که از راه می رسند ، نمی خواهم بهش فکر کنم اما به قول معروف یک چیزهایی مثل خوره که اتفاقا به سختی می توان ابرازشان کرد با تو می مانند.من می مانم و آن چیزها که توی سرم هستند و احاطه ام می کنند.
دوستش ندارم.می خواهم روبه رویم بنشیند و با هم حرف بزنیم.هیچ وقت نمی آید.خودش را مخفی می کند.می پیچاندم.من اما زبان آن بقیه، تفسیر دیگران ،ناله و شیون و ابراز عشق دیگران را نمی خواهم. نمی خواهد بفهمد،حالی اش نمی شود که از خاطرات دیگران بد م می آید. که آن ها همه شبیه به هم هستند.شبیه به هم می شوند.
مال من فقط ناب است.مال من با همه فرق می کند. اما می دانم که فقط تا وقتی مقدس است که ازش حرف نزنی مثل خواب هایی که گاهی وقت هاتعبیر و نشانه و پرتو یک سری لحظات خاص هستند و باید توی قلبت نگه داریشان. بگذاری آرام آرام فراموش بشوند و ازش حرف نزنی.
ناظر است شاید.دراین حالت می دانم که باید جایی همین دور و اطراف باشد.دست های مراقبش را می بینم که می ترسد ازین موجودی که نمی تواند روی پاهایش بایستد.
شب های مقدس که از راه می رسند به طرز مزخرفی به سراغم می آید.خود اوست یا تصورات من که او را شکل می دهد به هر حال به طرز غریبی سایه به سایه ام می شود.دلم می خواهد آن قدر باخودم خلوت کنم که مثل زهر از تنم بزند بیرون.راحتم کند. خسته می شوم و به خواب می روم و بعد گم و گور می شود.
نه جنات تجری من تحتها الانحار، نه باغ و زید و حوری و فرشته،نه محاکمه و خدایی قهار که می خواهد چوب بزند و آویزانت کند، هیچ کدام این ها. تمنا نمی کنم که تو را به خودآیی ات از من بگذر.
به جهنم که نگذری.این جورالتماس کردن وحشتناک است .تو دلم می گویم به جهنم که پرتم کند به یک جای دور.اصلا او بلند شود بیاید من را درک کند.خسته شدم از دستش.
شب های مقدس که از راه می رسند می نشینم رو به قبله و شروع می کنم به حرف زدن اما نمی دانم چرا کفر می شود. خودگفتگویی ام لحظه به لحظه بیشتر می شود.خودم را و خودش را آن قدر سوال و جواب می کنم که زهرش بریزد. این شب ها بیشتر از هروقتی ....

یکشنبه، شهریور ۱۵، ۱۳۸۸

کمکم کن

به طرز مزخرفی یک لحظه تبدیل می شود به یک ساعت و یک روز و یک هفته و یک ماه و یک سال و ... و یک عمر.این وسط یک چیزهایی در وجودمزخرفمان،در حافظه و فکر و خیال و ذهن و دم و دستگاه و تشکیلات مزخرفت ثبت می شود و تاثیر مزخرفش را روی تو می گذارد.تو همین هاگیرواگیر به یک چیزهایی عادت می کنیم و سروشکل وریخت و قیافه ات تغییر می کند.بعدها زمان مزخرف درازی که به هرحال از راه می رسد، وادارت می کند به خودت بیایی و جا بخوری از ملاقات بی مقدمه اش، جا بخوری از این ناگیرایی و نشناختگی و نامعلومی تصاویری که قبل و بعد و الانت را به زور می خواهد به هم اتصال بدهد مثل یک لباس تنگ مزاحم ناراحت که به هیچ وجه با قواره ات جور درنمی آید اما باید تنت کنی.
خیلی هولناک است که یک باره،چیزهایی که نمی دانستی و ندیده بودی،فقط خوانده بودی و هیچ وقت باورنکرده بودی چون مابه ازای بیرونی نداشته یا دوربوده از تو و دستش به تو نمی رسیده ، از راه برسد.روبه رویت قرار بگیرد ، یک چک بزند تو گوشت و بگوید من واقعیت دارم.بعد دشنه اش را لخت کند و فرو ببرد به اعماق وجودت و با هرزخم هوشیارترت کند و همین جور بزند و فرو ببرد و وجودت را خط خطی کند.
به طرز مزخرفی حالم خوب نیست.درد امانم را بریده.می خواهم فریاد بزنم.می خواهم راهم را بگیرم و بروم.می خواهم این موجود بی مصرف به درد نخوری نباشم که هستم.می خواهم کاری بکنم برای آن آینده مزخرفی که مال من است و بخواهم یا نخواهم ازراه می رسد.بخواهم یا نخواهم ملاقاتش می کنم.
این جور نوشتن به هیچ دردی نمی خورد وقتی با همه چیز و همه کس درگیری وجودی پیدا کرده ای و نمی توانی خلاص بشوی ازاین وضع،ازین سکوت،ازین خفقان،ازین وحشی گری، ازین بیهودگی،از همه چیز.
نوشتن فریاد زدن است.خودنمایی ست.این جور خودنمایی آرامم می کند با اشک و آه و ناله و افسوس و کابوس های مزخرف تمام نشدنی.تنهایی هرکداممان ختم می شود به این ها.
کاش می شد رجعت کرد، بازگشت ، پناه برد به یک آغوش مقدس و محکم و نیرومند.به طرز مزخرفی بگوییم بخواهیم امانمان بدهد،پناهمان بدهد
پناهمان بده.امانمان بده.کمکمان کن.