جمعه، شهریور ۰۲، ۱۳۸۶

از کوچک به بزرگ

همه چیز از کودکی شروع می شود و حجم های کوچک. داستان وسواس من هم مال الان نیست. از بچگی قبل از این که بازی کنم اسباب بازی ها را مرتب و آماده می کردم.البته این یک جور نظم و ترتیب خاص خودم بود.چیزی که بیشتر به بی نظمی می زد .مثلا اسب های کوچولو باید توی یک فرم خاص قرار می گرفتند یا عروسک ها قبل از بازی گریم می شدند.ممکن بود سارا کوچولو قبل از بازی به حسن آقا مبدل می شد و طبعا به سبیل و کلاه و شلوار احتیاج داشت.مرتب کردن چیزهای مختلف ، یک جور وقت گذرانی و سرگرمی جالب بود که میشد به انواع و اقسام خرده ریزها تعمیمش بدهی.بچه که بودم چیز سالم نداشتم.خیلی سریع بدون این که بخواهم این چیز و آن چیز را از بین می بردم
بعد ها فهمیدم بعضی کارها و رفتارها ، وسواس هستند و وسواس یک حالت روانی است و آدم وسواسی لزوما نباید آدم تمیز و پاکیزه ای باشد.وسواس همان توجه و تمرکز بیش از حد و مخرب است بدون این که نتیجه ی عمل تغییر کند یا این که اتفاق خاصی افتاده باشد.یک جور عادت به تکرار افتادن وافراط کردن که شاید برای هر کسی ، به هر نحوی وجود داشته باشد
چند روز پیش جایی خواندم که وسواس ، یک اختلال ژنتیکی است که نفهمیدم منظورش چیست
حالا خیلی کم اتفاق می افتد که گذارم به جعبه ی مدادرنگی بیفتد و بخواهم به ترتیب قد یا سرد و گرم مرتبشان کنم و یا این که کتاب ها را از بلند به کوتاه بچینم اما انگار وقتی بچه ای همه چیز فقط دچار تغییر سایز است.کادرها بزرگ تر می شوند و مجموعه ها عظیم تر و آن وقت نمی دانی تکلیف این همه سردرگمی و بلاتکلیفی و ابهام چیست

دوشنبه، تیر ۱۸، ۱۳۸۶

تقریب به ذهن با عشق



موهایم تاب دارند.از پشت گوش هایم ول می شوند تا زیر شانه و از جلو هم بلند تا تمام صورت و روی چشم ها.چشم ها هم تاب دارند.تازگی ها زیاد می پرند و نبض دار شده اند.موهای تمام قد، تاب چشم ها را می پوشانند

تازگی ها اتفاقات عجیبی می افتد.چیزهای به دردنخور می شوند ضروری زندگی و راحت تر از هر وقت بازیافت می شوند

امروز دست هایم باز باز است.دیگر به زحمت از دو طرف بدنم آویزان نیست.حتی گاهی با یک منحنی زیبا فرم می گیرد.نشسته ام این جا و دارم حاشیه ام را لمس می کنم که چه قدر آرام روی پاهایم پخش شده.از این جا شبیه یک شهر خاموش است

می توانم ساعت ها توی همین حالت باقی بمانم در حالی که نفس هایم یکنواخت شده اند و عضلات و استخوان هایم آرام گرفته اند

می توانم گودی گردن و شیار وی لب ها و مژه های سیاه را روی خاک رسم کنم .با یک تکه چوب نازک ، جوری که معلوم باشد کجاش ، جزئی از کجاست و ادامه ی کدام بخش است

همه چیز به پایان می رسد و من باید آن قدر درایت داشته باشم که نقشی بسازم لااقل برای وقت هایی که می آیم می نشینم این جا.باید یادم بماند چه جوری به یادت بیفتم و به چه نحو ازت یاد کنم.برای همین هم چشم هایم تاب می خورند و همه چیز از دور شبیه یک تابلوست و روی پاهایم چیزی مثل یک وجود به خواب رفته سنگینی می کند

بیدار مانده ام. زمینه، خالی از سکنه است اما شهر شده و دارد مختصات آن عمارت سابق را از دست می دهد

نمی دانی چه قدر شیرین شده ای

حافظه ام دارد خواب می بیند

زمان می کشم و انتظار را هضم می کند



Paint : shirin pilevari

from kargah

چهارشنبه، تیر ۱۳، ۱۳۸۶

ساختار شکنی


من کجای این زمانه، کجای این خط و نقش ها، یا کجای کجای این مرزبندی ها قرار گرفته ام؟ به نظر می رسد بتوان با چنین پرسشی ، مقدمه ای ساخت برای یک دغدغه ی نزدیک و شاید اصولا این پرسش بتواند پاره ای از حد و مرزها را به خودی خود از بین ببرد

گسترش دانش،گسترش خطوط ارتباطاتی،توسعه ی پارادایم های نظری و فلسفی ، نگاه تاریخی و کلان به پدیده ها؛ همه و همه به سمت محدود کردن و از بین بردن مرزهای طبیعی و جغرافیایی و عرفی و مذهبی و سنتی حرکت می کنند.گفتمان امروز، دیگر، گفتمانی تحدیدی و خط کشی شده نیست.نمی دانم نقش های سیاسی، اجتماعی و منزلتی از بین می روند یا نه و یا این که فرهنگ چه قدر و چگونه گسترش می یابد.اما به نظر می رسد همه چیز دارد عمیقا می نیمم و در عین حال سریع و فراگیر می شود

حالا توی گفتمانی که دارد اعتقادش را لااقل به مرزبندی و خط قرمز و خط ممنوعه از بین می برد، با چه جسارت و چه تحلیل و چه پشتوانه ای می توان داخل یک گروه خاص و یک مسیر خاص و یک تعصب قرار گرفت

به عنوان پشتوانه ی بحث، گریز می زنم به دیدگاه نظام جهانی والراشتاین که همه ی طبقه بندی ها را در خود حل می کند و از گفتمانی مرحله ای و تاریخ گرا صحبت می کند.(گرچه این مراحل کلان تاریخی هم و اصولا خود تاریخ هم ، خود، صورتی از مرزبندی است.)در هر حال دیگر به راحتی نمی شود صحبت ازملیت و تعصب و مذهب و مکتب و مرام کرد

همه ی این ها را نوشتم تابهانه ای باشد برای نگاه به مقوله ی فمینیسم لااقل آن گونه که در ایران دنبال می شود.جالب است که نحله های جدید فمینیستی اصلا مبارزه جویانه یا خصومت امیزبرخورد نمی کنند.شاید به این دلیل که غایت و معرفتی متفاوت دارند

احقاق حقوق زنان نه از راه مبارزه ی مستقیم و نمایشی و نه از حربه های قدیمی تحریک عواطف و احساسات و تاکید بر حیطه های خاص زنانه و مردانه بلکه با از بین بردن این مرزها و رفع نگاه جنسیتی به حقوق شهروندی و اجتماعی و با همزیستی فعال زنان و مردان در کنار هم تعریف می شود

اصلا چه لزومی دارد مدام فریاد بزنیم که به ما ظام شده ، تحت ستم قرار گرفته ایم یا با قشر تحت سلطه مواجه هستید؟ بخش بزرگی ازمشکلات اجتماعی زنان از بزرگ کردن و برجسته سازی این ضعف شخصیتی و اجتماعی ناشی می شود

جریان فمینیستی ایران باید شکسته شود.باید از بین برود.باید دچار انحلال شود تا بتواند به تدریج اهداف گم شده و مطلوبیت نامشخص را بجوید

اصلا هدف از این شکل مبارزه و اعلام موجودیت چیست؟ تاسف اور است که به عنوان یکی از علاقه مندان این جریان یا بهتر بگویم فردی که دغدغه ی دریافت مطالبات شهروندی از جمله حقوق از دست رفته ی زنان را دارد،بگویم که ما از اهداف اولیه مان هم دور شده ایم

شاید بهتر باشد که بگوییم به ما توجه نکنید.بگذارید همه چیز خیلی عادی اتفاق بیفتد

دغدغه های چپ و روشنفکری هم دارد ما را از حقوقمان دور می کند.مساله ی حق و حقوق ، نه مساله ای صرفا زنانه، مساله ای بشری است که مرد و زن هم سرش نمی شود. مناسب تر است که از معضل اشتغال و بیکاری زاییده ی سرمایه داری ، اقتصاد بیمار، فقر فرهنگی و تبعیض بشری صحبت کنیم نه بیکاری زنانه، فقر زنانه، ستم بر زنان یا تبعیض جنسیتی

جمعه، خرداد ۱۱، ۱۳۸۶

همه اش به دنبال یک فرم یا یک مقدمه


همه چیز باید از جایی شروع می شد. از یک نقطه ، یک خط، یک حالت، یک فرم، یک فضا .درست توی مبدا بود و به یک آغاز و یک مقدمه احتیاج داشت.می خواست شروع کند و شکل بگیرد.فقط برای این که کاری کرده باشد.برای یک حرکت ،یک اتفاق ،یک اثر یا یک واقعه که نمی دانست چه جزئیاتی پیدا می کند و چه چیزهایی خواهد داشت
انگار داشت کاری می کرد که جایی نمی دانست کجا خوابش برده بود.کابوس خودش را دیده بود که خوابیده توی یک گهواره ی کوچک روی پله ی یک خانه ی بزرگ و فقط می دانست خیلی بزرگ است و کلی خدمه و حشم دارد و شبیه یک بنای تاریخی ست

خودش را می دید که دست هایش را مشت کرده و گریه می کند.روی پله ی یک خانه ی بزرگ توی یک لباس سفید نوزادی توردوزی شده و هیچ کس را ندارد.و توی خانه را نمی بیند.بی زبانی و ناتوانی و بعد عبور لحظات و روزها و شب ها ، چند صحنه جلوتر و توی آینده ای که کسی نشسته زیر یک درخت ستبر و می خواهد داستانی بنویسد یا شعری که مقدمه ای می خواهد و مبنایی و دارد به عناصر داستان فکر می کند که پشت سر هم ردیف می شوند بدون آن که طرحی در کار باشد و چهارچوبی که همه اش را بگنجاند توی آن
یکی بود .یکی نبود.یک زمینه بود و یکی که توی این زمینه بود .زیاد راه می رفت.زیاد می خوابید.زیاد خواب می دید.خانه و کاشانه ای نداشت.همیشه اجاره نشین ،مسافر این جا و آن جا

و حالا فقط دنبال یک اسم می گشت و یک مقدمه و دو سه تا خط که وقتی کنار هم می گذاری از دور به یک فرم شبیه باشد و ابعاد مختلف داستان را بشود چپاند توی آن
paint: michelangelo . Madonna of the Stairs
from Olga's Gallery

سه‌شنبه، اردیبهشت ۲۵، ۱۳۸۶

نه هر که سر بتراشد قلندری داند

چیزی توی ذهنت خراب می شود وبدون این که کسی بفهمد اتفاق بزرگی افتاده.جای چیزی و کسی عوض شده.زمینه جایش را به پس زمینه داده ودانای کل از این جا زده به خط ملودرام یا نه شده یک درام نویس یک لاقبای کلاه از سر افتاده.
تو چت شده؟ اثرات غلظت تنگی هواست یا... ؟ یک جرعه سر بکش و آروغش را بیا و بی خیال!اصلا می دانی چند صفحه ازت مانده؟چه قدر ورق خورده ای؟گوشه هات هم مثل دندان هات یک در میان زرد شده.اصلا فضات فضای عکس های قدیمی و فضای کتاب های چپانده شده یک جاست.که همه را با هم یک جا دفن کرده اند و سال تا سال
روی هم و خاک گرفته وپلاسیده و پاره پاره
می دانی بعضی چیزها طبیعتشان مثل علف هرز است.یک راه هم بیشتر وجود ندارد.باید چشم هایت را ببندی و علف هرزه ها را گل ابریشم ببینی.

سه‌شنبه، فروردین ۲۸، ۱۳۸۶

داستان و تجربه و فضا

جناب کتانژانت با معرفی کتاباش عموما آدم رو به درک واصل می کنه.هرابال بوبن حالاهم این کتاب از حسن بنی عامری
روایت زندگی ثمین و کودکی و عشق و نفرت وبی تعلقی و رهایی و شاید شیدایی و باز تعلق و دریچه های بسته
و ماجرای تولد و مرگ و انتظار هردو
خندیدن به سبک خودت
تشخند
به تعبیر خودت چی دقیقا؟
و چه جوری سلام؟
دلم میخواد بدونم چند بار به درک واصل شدی از دل این لحظات کور
تازه ترین و روشن ترین لحظات روز از دل آخرین و تاریک ترین ساعات شب زاده میشه و توی یک لحظه که زمان رو کاملا از دست میده یک لحظه ی خام متولد میشی
تجربه کنید
" نفس نکش بخند بگو سلام " - حسن بنی عامری - انتشارات نیلوفر

شنبه، فروردین ۱۱، ۱۳۸۶

روی پاهای زمین



نشسته ای روی این صندلی کنار پنجره ، جایی توی تاریکی این فضا که بتوان سیگاری اتش زد و خیره شد به یک جای دور.بیرون دارد باران می اید و این درگاه فلزی کاملا مرطوب شده.حالتی شبیه محراب دارد.باز می شود به اسمان ، اما قرار نیست چیز خاصی جان مایه اش باشد یا وجودی ، دستی ، جذبه ای ، نوری

دمدمه های
بهار است.نه حواست کجاست ،بهار آمده و تو هم داری شکوفه می زنی.طبیعت این وقت سال سخاوتمند می شود.اشتیاق و شیفتگی اش
به سلول هات سرایت می کند.روزهای آخر سال اطمینان داری که باید ساعت ها بیرون از خانه پرسه بزنی.هوا را با تمام وجود، عمیق بکشی،زیباترین رنگ ها را انتخاب کنی،پامچال و بنفشه و یاس و سنبل بخری

نرم و تازه و جوان و زیبا می شوی

سال تحویل شده.برای نوشتن این ها هم دیر شده. اخر دوام این بالقوگی فقط تا لحظه ی پوست انداختن است.از قابش که خارج شد دیگر دوست داشتنی نیست . این نهفتگی و بی تابی قابل پرستش است

توی این سال جدید تصمیم داشتم کار کنم.می خواستم توی یک آتلیه ی عکاسی کار یاد بگیرم.وقتی دست هات به کار و هنر گرم باشد آشفتگی ات کمتر می شود.فکرهای ناجور دست از سرت بر می دارد

اصول علم سیاست
جامعه شناسی توسعه
جامعه شناسی کار
تغییرات اجتماعی
و چند تا درس مشابه و مرتبط برای ترم بهاره.درسی هم داریم به نام جامعه شناسی جنگ

از قضا چند وقتی است که تحریم شده ایم.توی این آشفته بازار سیاست داخلی و خارجی که بوی باروت و آتش و انرژی هسته ای می دهد، دیگر نمی شود به شکوفه های بهاری فکر کرد یا عزم تماشا یا بال عشق
ویرانی مهیب دارد اتفاق می افتد

می خواهم بدانم حالا زبان وطن پرستی چیست

شنبه، بهمن ۲۱، ۱۳۸۵

جانی بالفطره یا انسان بی مرز





پرونده ای بسته میشود و هنوز کاملا قطع نشده که انگار از دل همین پرونده ، باب جدیدی باز می شود.ماجرایی به پایان می رسد و باعث می شود ماجرای جدیدی باز شود.پایت را از یک محدوده برمیداری و توی یک محدوده ی دیگر می گذاری .بعد، یک لحظه،بدون این که متوجه باشی ، ویران شده ای.معلوم نیست سرت کجا ست،تهت کجاست،دنباله هات دست کیست.معلوم نیست قطعات وجودیت کجاها جا مانده.خودت را می بینی که پخش و اشفته و درهم وبرهم ،انگار خشک شده ای لای صفحات یک کتاب،لای یک پرونده ی بسته شده، وسط یک نگاتیو، روی یک صندلی ، کنار پنجره ی یک ساختمان مرتفع ، یک پیاده رو یا توی یک خونه یا پس کوچه
می بینی که جا مانده ای .وقتی برای جمع و جور کردن خودت دقیق می شوی ، به سیر منطقی جالبی می رسی که اتفاقا هم سرش مشخص است ، هم بدنش و هم انتهاش .حتی به راحتی می توانی پایان بندی اش را حدس بزنی
توی این مدت که نبودم ، حبسیاتم هم نبود. دنبال آرزوهام می گشتم.حیرت کردم که دیدم آرزوهای گذشتم ،آرزوهای الانمه.آینده ی امیدبخشم هنوز نرسیده.روی پله ی دیروز ایستادم و دست هام به هیچ جا بند نیست.دیدم هنوز خودم بیشتر از هر کسی وجود دارم.تنهایی ام شبیه همان تنهایی و دغدغه هام هم ،همان دغدغه هاست .توی زمینه ام غلت خوردم .غلت خوردم توی امیدهایم
دردهایم
و حالا شاید از زمینه ام به یک زمینه ی دیگر
این هم نقد"کرش" که چند روز پیش دیدمش
کرش با این حس آغاز می شود
احساس می کنم دارد به من ظلم می شود.اما همه چیز را توی ذهنم هزار بار مرور کرده ام.انگار توی این مقطع مشکل از من
نیست.اما واقعا مشکل دارم

در برگردان فارسی به معنای سقوط ، تصادم ، برخورد ، خرد شدن، درهم شکستن و صدای مهیب در اثر برخورد است
روایت پل هاگیس داستان مواجه ی دردسرآفرین و خصمانه ی آدم هاست.آدم هایی از نژادها و ملیت های مختلف که ناچارند زندگی اشتراکی داشته باشند، حیطه ی مشترکی که اصلا مسالمت آمیز نیست .توی این فضا، آدم های ماجرا درگیر سوءتفاهم هستند.یک واقعیت تحمیلی وجود دارد که حدودشان را مشخص می کند. روابطی که "انگ" تولید می کند و اجزاء رابطه را اتیکت وار به هم متصل می کند.آدم های شهر به طرز اجتناب ناپذیری با هم برخورد می کنند و مدام به مخمصه می افتند.زندگی ای که اصلا منسجم نیست.پاره پاره است.آدم ها قوی تر و پیچیده تر از قبل شده اند اما از پس ساده ترین و به ظاهر بدیهی ترین نوع روابطشان برنمی آیند زمان عموما گنگ و بسیط جریان دارد و به نظر می رسد که برای آدم های این مجموعه به شدت کرخت و سنگین است .رنجش خاطر آدم ها از هم با قصد و سبب تعمدی اتتفاق نمی افتد، اما همه از روی برچسب ها قضاوت می کنند.برچسب عرب مسلمان تروریست ، سیاه دزد آدمکش ،سفید اروپایی _ آمریکایی مرفه از خود راضی و حتی وقتی می خواهند با این برچسب ها مبارزه کنند برنده ی میدان، برچسب ها هستند . هاگیس معتقد است که خصوصا پس از 11 سپتامبر، اتفاقا همین نگاه سبب شدت گرفتن نا امنی اجتماعی شده است
نگاه انسان دوستانه ، برخوردهای خیرخواهانه یا حقوق بشر اصلا توی این محیط معنا ندارد.همه چیز خیلی سریع پیش داوری می شود.نیت ها از پیش تعیین شده هستند
یکی از سوالاتی که ابتدائا به ذهن خطور میکند این است که چرا آدم هایی با فرهنگ و زبان و نژاد و قومیت و مذهب متفاوت باید درهم ادغام بشوند؟ این یکجانشینی هم اتفاق ناخواسته ای است.نه به این معنا که ازفرایندی علی تبعیت نمی کند بلکه به واقع آدم ها ناگزیر از پذیرش و پیروی از آن هستند
توی داستان بنا نیست کسی متهم یا مقصر دانسته شود.هاگیس به توصیف وخامت چنین شرایطی کفایت می کند
این واقعیت که آدم ها از مرزهایشان خارج می شوند، مهاجرت می کنند و نهایتا احساس بی تعلقی ، بی هویتی و بی مکانی، حس مسخ شدگی پیدا می کنند، آواره ، تهی ،بی کس و بی خود و ویران می شوند، لزوما از خواست فردی آن ها ناشی نمی شود.قواعد کلان اجتماعی در امتداد فرایندی تاریخی و در عین حال جبرگرایانه می تواند سبب گسیختگی و مسبب ادغام های این چنینی شود
زندگی در حال، بدون ارجاع به خاستگاه های پیشین و بدون در نظر گرفتن چشم انداز احتمالی یا دورنمای محتمل یا مورد نظر هراس آور است
و آرامش قلمرو معین چیزی نیست که به آسانی بتوان از آن چشم پوشید
crash
محصول سال 2004 کارگردان: پل هاگیس نویسندگان: پل هاگیس و بابی مورسکو


پنجشنبه، آبان ۲۵، ۱۳۸۵

فرد - جامعه – جامعه شناسی


جامعه شناسی اولین بار به واسطه ی اگوست کنت، به صورت رسمی و علمی صاحب استقلال علمی شد. یکی از جوان ترین رشته های علمیست که خصوصا در غرب مورد توجه فراوانی قرار گرفته.این رشته با وجود این که صاحب مرزهای خاص خود است، اما درعین حال با خیلی از رشته های دیگر در ارتباط است.نه فقط رشته های علوم انسانی که حتی وارد حوزه های علوم طبیعی هم شده و این اتفاق جالبیست
یکی از موارد این ارتباط، ظهور و پیدایش جامعه شناسی پزشکی از حدود پنجاه سال پیش قبل با این تفکر است که بیمار، ، بیماری و درمان دیگر لزوما مقوله ای فردی یا بین ( بیمار – درمانگر) نیست و شدیدا تحت تاثیر بستر و شرایط و دوره و فضای اجتماعی قرار دارد
به واقع ذهنیت و تلقی ای که از بروز بیماری وخامت یا ریشه کنی آن وجود داشته ، طی دوره های زمانی مختلف متحول شده و از گذشته متفاوت شده. جالب است که توی یک دوره ی تاریخی تصور عمومی از بیماری هایی مثل وبا سل و کلا اپیدمی ها این بوده که این امراض عقوبت گناهان افراد است که بر آن ها به این صورت نازل شده. بیماری به واسطه ی مذهب و ماوراء الطبیعه تفسیر می شده
میشل فوکو در کتاب تاریخ جنون بیماری را مثل خیلی از مفاهیم دیگر، مفهومی وابسته به گفتمان معرفی می کند. به این اعتبار بیماری واقعیتی گفتمان پذیر است
با گذشت زمان و پیشرفت دانش پزشکی ، عوامل زمینی و طبیعی بیماری زا، جای گزین تصورات فوق طبیعی شد اما حالا درمان شدیدا تحت تاثیر نگاه جامعه شناختی و خصوصا روان شناسانه قرار گرفته.یعنی به صورت رشته ای چند علتی در آمده. حالا درمسیر تاریخی طبقه بندی بیماری ها بعد از گذشتن از دوره ی بیماری های عفونی و اپیدمی و دوره ی بیماری های مزمن ، این دوره متعلق به بیماری های روان تنی ست . به عبارت دیگر ما و امراضمان تحت تاثیر سبک زندگی و آدم های دیگر جامعه و رفتار اجتماعی و تربیت و شخصیت و اجزا و عناصر مختلف جامعه مدل درمان حتی اخلاق و مذهب و جهان بینی قرار داریم
شاید احمقانه به نظر برسد که آدم های یک دوره بنشینند و فکر کنند و طرح بریزند برای بهبود زندگی آدم های دوره های بعد.سنگ بنای فردا شدن در حالی که فردا متعلق به آدم های دیگر است یا توی مدل فوکو وقتی، برای تو نیست، پس می توانی به این نتیجه برسی که وجود ندارد. اما قافله ی علم احتمالا با از خود گذشتگی و عشق به بشریت به این جا رسیده. وقتی محصول شرایط نامناسب باشی و در این شرایط زندگی کنی بعد چند سال احتمال این که موجود بدبین و خودخواه و روان پریشی از آب دربیایی خیلی زیاد است.وقتی آدم تقدیر گرایی باشی و توی فلسفه ی زندگیت قانع بودن حجم بیشتری داشته باشد تا تلاش و نقد و نارضایتی و اصلاح، یا این که همه ی دلایل استقرایی و استدلالی موجود مجابت کند که باید سرت توی لاک خودت باشد و رمقی برای تغییر و تحول نداشته باشی و نگاهت به زندگی بخور و نمیری باشد نه نگاه اینده نگر و ساختاری آن وقت حتما روز هایی توی زندگی اجتماعیت وجود دارد که آدم هایی را ببینی که از همه چیز به ستوه آمده اند .همه چیزشان نمایشی ست و لذت برایشان هیچ مفهومی ندارد و دلخوشی هم و امید و هدف و آینده
paint: Leonardo da Vinci. The Foetus in the Womb
from Olga's Gallery

پنجشنبه، مهر ۲۷، ۱۳۸۵

تازه به تازه


چاره ای ندارم.ترجیح میدم بچسبم به خلوتی که اتفاقا ندارم.رفت و آمد دانشجویی و دو هوایی و بی ثباتی کلافم می کنه.باور کنید نوشتن اینا فایده ای نداره.اما آرومم.آرامشی که داشتنش رو مدیون یک نفرم.آدمی که مثل برق وارد زندگیم شد و مثل باد رقصید و رفت .جامعه شناسی می خونم.از این انتخاب فعلا راضیم.احتمالا بیشتر از سایر رشته ها با حال و هوام سازگاره.تصمیم گرفتم از این آشفتگی و پراکندگی خلاص بشم.شاید حبسیات از این به بعد یک رویکرد جدید داشته باشه.مثلا حال و هوای جامعه شناسی پیدا کنه.شایدم نه.چون احتمالا کارکرد وبلاگ اصولا ماهیت وبلاگ اختصاصی شدن نیست.به گمان من شبیه نوشتن توی دفتر خاطراته.دفتر خاطره عمومی .با یه تخمین و تحلیل استقرایی و سر انگشتی میشه به این نتیجه رسید که بهتره خودتو از فضای دانشگاه خارج کنی ، دود چراغ بخوری و اگر چیزی قراره به دست بیاری ، قطعا این جوری بهتر و راحت تره.چرا که توی ایران بنا نیست کار جمعی صورت بگیره. فضای حراستی و کنترلی ، استادای دپرس و نشست کرده و منجمد و دانشجوهای بی رمق و آب دوغ خیاری ، کند و تاریک و مایوس کننده
از همه ی دوستای خوبم که به حبسیات سر می زنن ممنونم. تازه به نازه میشم. امیدوارم.

شنبه، مهر ۰۱، ۱۳۸۵

آینه ، درخت گلابی ، روز اول مهر و میم


دل تنگی این روزها تکراریه.وقتی خودمو تو آینه می بینم متوجهم که چه اتفاقی داره میفته.متوجهم که اوضاع چه جوریه.واقعیت اینه که هیچ چیز اون قدر که به نظر میاد پیچیده و بغرنج نیست.واقعیت ، تداعی و تسلسل و تکرار لحظه های مشابهه.شباهت نوستالژیکی که گریبان همه ی اجزای دور و نزدیک موجود در فضای ذهنی و عینی زندگی رو گرفته.آینه خاصیت تداعی داره
توی یکی از داستان های کوندرا شاید جهالت ، زنی وجود داشت که یک عمر خودش رو از یک زاویه و یک حالت توی آینه دیده بود .باور داشت که زیباست ولی زیبا نبود. فقط اون یک حالت زیبا به نظر می رسید.آینه زوایای دیدش محدوده
"زوایای دید ما "
***
زندگیش در احاطه ی یک " میم " بوده. غم و شادی و ترس و هیجان و بلوغ و کشف و بازی هاش همه و همه با میم بوده.تا جایی که میم جذاب تمام زندگیش می شود .تمام زندگی و تمام فکر و خیال و تمام عشق پسرک یا لااقل بخش خیلی مهمی از زندگیش می شود.اتفاقا میم اصلا شبیه دخترها نیست.لباس پسرانه و موهای کوتاه از ته تراشیده و جسارت وشیطنت پسربچه ها را دارد.اصلا ارباب همه ی آن هاست
پسرک بزرگ می شود.حالا یک استاد نویسنده است.تکلیف نوشتن یک کتاب جدید را دارد.داستان از بازگشت او به خانه ی اربابی پدری شروع می شود که بدون دغدغه و با آرامش فقط بنویسد.اما انگار بناست این اتفاق نیفتد.کودکیش کتاب جدید نمی خواهد.میم همه جا حضور دارد ولی مرده و درخت گلابی هم یک سالیست که بار نمیدهد
***
مهرجویی خالق کشف و شهود های ذهنیست. خصوصا بعد از یک دوره ، تمایل زیادی به صورت بخشیدن به انزواهای فردی و حدیث نفس پیدا می کند. همیشه توی کارهاش آدم هایی وجود دارند که تنه به تنه ی عظیم زندگی داده اند اما نه مثل بقیه آدم ها. آدم هایی که روزی روزگاری اهل ریاضت و فلسفه و عرفان هم بوده اند.اتفاقا انقلابیون خوبی هم هستند و همیشه توی فضاهایشان جا برای دیوانه بازی وجود دارد و خوشایند است
***

پاییز فصل دردناکیست.اول مهر هم دردناک ترین روز سال است.مهر هم همیشه به نحوی قراردادی اصرار داشته که خیلی بارزتر از بقیه ی فصل ها شروع شود
اما روز اول چی؟ صفحه ی اول چی؟
خاصیت پاییز است که همیشه توش یک میم دردناک وجود دارد که می توانی حسرتش را بخوری

چهارشنبه، شهریور ۲۹، ۱۳۸۵

الکی پلکی

سفیدی محض بود یا سیاهی خام؟
آن همه فشار و پريشانيِ و له شدگي و به هم ريختگي را نمي فهميدم.همه چيزدر ذهنم، نوسان داشت. داغ کرده بودم.لال شده بودم.عصبانی بودم. نفرت داشتم. خوشحال بودم. بغض کرده بودم. يك عالمه بغض و آه داشتم، يك دنيا حسِ مبهم. كجا بودم؟ اين چه حالي بود؟ اشك مي خواستم و نمي آمد.يادِ مصيبت هايم افتادم و غروب هايي كه مي رفتم سرِ مزار،.يادِ تنهاييِ خودم. بايد سبک مي شدم درآن حجمِ عجیبِ  سختِ بيهوده و سبک نمیشدم.
 مغزم مثلِ دیگ احیا کار می كرد.

یکشنبه، شهریور ۱۲، ۱۳۸۵

لا لا لا لا گل گندم


می بینید همه چیز در یک آن اتفاق می افتد.هر چه قدر هم که آدم محافظه کاری باشید و سعی کنید عاقلانه و محتاط و حساب شده و البته منزوی زندگی کنید این ها عواقب زندگی توی یک اجتماع فاسد است.جامعه ای که کارمندهاش به جای کار کردن یه قل دو قل بازی می کنند.شهروندانش روز به روز به حق و حقوقشان بی اعتنا تر می شوند.سیاست مدارانش روی منافع شخصیشان مدام معامله می کنند و رئیس جمهورش آن قدر اعتماد به نفس دارد که می تواند همه را در یک آن مجاب کند ارشاد کند و لبخند بزند و دست تکان بدهد و از خودش خوشش بیاید
چه قدر از خبر دو نیم شدن هواپیمای توپولوف قراضه ی روسی توی فرودگاه مشهد جا خوردید؟ شرط می بندم فراموش کردن این حادثه آن قدرها هم سخت نیست.بیشتر از یک هفته طول نمی کشد.یک هفته؟ دو روز؟ یک روز؟ چند ساعت؟ چند لحظه؟
....دیگر وحشتناک نیست که کلی آدم بروند زیر آوار.از آسمانمان مدام هواپیما بیفتد. مردممان بسوزند. مردممان بمیرند. مردممان
آخر ما مدتهاست که مرده ایم
این جا امنیت هیچ معنایی ندارد.این جا ملت وجود ندارد.هر لحظه احتمالش وجود دارد که یکی با چماق بکوبد توی سرت .وسط خیابان کتک بخوری . ربوده شوی. هواپیمایی که توش نشستی شعله ور شود.واگن مترویی که توشی ساعت ها متوقف بشود یا وقتی از زور خستگی کپیدی یک گوشه ی خانه ات
دیوارش خراب شود. کفش ترک بردارد .سقفش بیاید پایین
حالا چه قدر عجیب است که آدمی به عظمت جهانبگلو به اتهام اقدام علیه امنیت ملی دستگیر شود ؟کلی آدم اندیشمند محبوس بشوند و یا هر شب خبر رشادت های پرزیدنت احمدی نژاد را بشنوی و تازه رئیس جمهورت آن قدر سخاوتمند و خاکی باشد که وبلاگ داشته باشد و یا
نفرت تمام وجودت را پر کرده باشد
و به ایرانی بودنت افتخار نکنی
و از یک توده ی خاموش 20 تا یا 50 تا یا 100 تا امروز
دو هفته ی دیگر 200 تا
هزار هزار تا معلوم نیست کی کم شود؟
آخر این ها عزیزانمان هستند روی خاک و آتش و آه
....آخر
* عکس از جعفر کبوتری

جمعه، شهریور ۰۳، ۱۳۸۵

داستان ها بر زبان ها

توی یه سراچه ی موزون ، نه توی یک چند ضلعی دایره ای ، توی اتاقی که شبهاش بنان میخونه و روی دیوارش صادق خان هدایت به سیگارش پک میزنه و
...
تو ، توی سینه ی استاد ، توی رنگ های استاد ، توی متن های استاد ، توی تخیلت ، توی اون چیزی که به ته چشمات ، پس سرت میرسه و به شکل یک مفهوم برمیگرده
توی زوایای تاریک و روشن و محو و پیدای اون سراچه ، یه عنکبوت آرام یا عبوس ، یه هیولای سوخته ، یه کوهواره ی پرپیچ و خم ...
حالا موندن زیر یک هاله ی نورانی توی یه کل تاریک ، خوره نیست برات.به مرور تبدیل شده به یه تعلق دلپذیر یا فقط یک تعلق
با این سر بی سودا، با این همه دوست و آشنای بی قید بی رگ و دوست داشتنی
... که

چی رو میخوای اتود کنی روی اون صفحه ی سفید؟
یه صفحه ی سفید همیشه وسوسه انگیزه
و اون شمایلی که توی خاطرت هست که نه به ظاهرشدنش نیازی داره و نه به داشتنت افتخار میکنه و نه.... نشسته توی انزوای ذهنت پس سرت
توی تاریک روشن روز و شب هاش
نه روز و شب هات
روز ها
و
شب هات
***
بگرد ببین این لبخند رو جایی ندیدی؟
نه نه نه هیچ جا هیچ جا هیچ جا
هیچ کجا
اما انحصاری هم نیست .توی قلب استاد هست. کجا؟ توی سیاهی چشم های استاد یا تاریکی پس سرش
***
حبسیات عمر من بزرگتره یا حبسیات قلب استاد؟
یا بعد قراره چی بشه و چی بر مدار چی و
و
...


" آیا اتاق من یک گور نبود؟ رختخوابم یک تابوت نبود؟"
" ...دل و جان بردی اما"

سه‌شنبه، مرداد ۲۴، ۱۳۸۵

برای تو و گنجشک کوچولوی من





توی دلش چراغانی ست.اما این جا احتیاج به یک جور نظم پوزیتیویستی دارد. چیزی که از توی یک سابقه ی تاریخی کسالت بار عبور کرده. دارد نمودهای قدیمی اش را وارسی می کند و بناست نظمی را از دل این ها نه از بیرون همه ی این ها در بیاوردچون این قصه باز یکی را سوزانده. روایت دوباره اش هم حالم را به هم می زند. مضحک نیست که تمامی داستان های دنیا حول چند محور خاص اتفاق می افتند؟
اما چرا باز می سوزاند؟
توی دود٬ روی زغال٬ گوشت چی بود داشت کباب میشد؟
که هر چی لای پیاز و فلفل و لیمو می خوابد باز سفت سفت سفت است .اما نی نی های توی داستان عروسی شان است.توی دلشان چراغ روشن کرده اند.عروسی دلی که شمع نه چراغ برافروخته٬ می خواهد یک بار دیگر طرح بزند٬ نظم خلق کند٬ می خواهد دچار یک نظم اثباتی عالمانه باشد تا با تو مصالحه نه مسامحه نه
تا با تو عاشقی نکند