
به خاطر کاغذ های مچاله کنار سطل آشغال اتاقم است که نمی دانم به رمانت به چشم یک منتقد نگاه کنم یا یکی از شخصیت ها.همه این کاغذپاره ها نوشته هایی هستند که درآن ها سعی کرده بودم دربرابر رمانت - نمی دانم بنویسم رمانت، رمان هاله یا رمانم - نقش منتقدی خارج از گود را بازی کنم.نمی شود، نشد.
« از متن کتاب و گزیده پشت جلد »
***
باید مرد باشی برای داشتن این همه بی پروایی و شهامت. جنون و هذیان های عاقلانه و تصویرها و تعبیرهایی که داری را باید همین قدر بی پروا و صریح و تا حد امکان پیش رونده، بیاوری روی کاغذ.آن قدر که خواننده را دمغ و کلافه کنی در بعضی سطرهایت و بعد ناگهان بزنید به خال.اما شما به خال نزده اید .ایده پشت جلد کتاب که "خود انتقادی" هم هست، به کارتان نیامده .رمان شما ایده ی جالبی دارد اما نمی دانم چرا به این شکل درآمده. انگار برای خودتان داستان تعریف کرده اید یا برای چند تا از رفقا."شب ممکن"، سردرگمی زیاد دارد.چه نیازی هست به از این شاخه به آن شاخه کشاندن خواننده و نهایتا سردرنیاوردن از معمایی که برایش ساخته اید با آن پایان بندی سرهم بندی شده که لابد از سرناچاری به داستانتان اضافه شده است؟ چه نیازی بود خودتان را به شخصیت ها تحمیل کنید و درودیوارداستانی را که می شد وجود داشته باشد، به هم بریزید؟ نمی دانم به این بدی ها هم نیست اما گویا شما اصلا برایتان مهم نیست که چه بر سر آدم می آید، وقتی یک صفحه درمیان، پاراگراف به پاراگراف، جای شخصیت راوی را عوض می کنید. نه، حواستان هست یا این که فرایندی دارید خواسته و ناخواسته که به خواننده هم سرایت می کند؟
بعد نمی دانم چرا اعتماد می کنیم به هم .می دانیم که دارید ذهن خوانی می کنید که اعتبار زیادی هم باید داشته باشد. یعنی نباید متکلم وحده بود و در این انفراد و تک گویی پیش رفت. لااقل بهتر است نشان بدهی که حواست به دیگری هم هست.
راستش اول جا خوردم از خواندن داستانتان آقای شهسواری با آن نثر زیبایی که دارید و خیلی خوب می تواند ذهن ها و شخصیت ها را توصیف کند.خصوصا فصل " شب واقعه" که خواندنش راحت نبود اما حسابی بهم چسبید. شما خودتان یا مازیار را مدام آورده اید پیش چشم. حتی گاهی رسما در داستان حضور دارید و یادداشت هایی هم از شخصیت های داستانتان دریافت می کنید.نوشته را کاویده اید و حواستان به خواننده بوده.با این حال آن "خودخواهی" که جابه جا در داستانتان، حرفش را زده اید هم هست. من که مفسر ادبی نیستم و نقد دقیق هم نمی دانم اما لااقل دریافتم این بود که شما به نحوی بدیع، لااقل تا شب واقعه مراقب خیال خواننده تان بوده اید. این مراقبت شبیه پی گرفتن همان بازی هایی ست که مازیار داستانتان در مواجهه با دور و بری ها دارد یا هاله به خاطرش شیدایی می کند.
برایم جالب است وقتی می بینم که این پوشیدگی و حجابی که در ذات داستان های ایرانی هست، اتفاقا می تواند سبب غنا و قوت آثار هم بشود. نویسنده ،خواسته و ناخواسته بازیگر تودرتویی های متن می شود و حواسش هست که کلی چشم و ذهن ایرادگیر متوجهش هست و منتظرند که مبادا به یکی بربخورد یا سوء تفاهم بشود اما لزومی ندارد این پوشیدگی و تودرتویی کل داستان را تسخیر کند.
اصلا خمیرمایه ما آدم های شرقی- ایرانی پرحصار و پرپیچ و خم است. بدون این انقباض ها زنده نیستیم. مردهایمان یک جور در حجاب هستند، زن هایمان یک جور دیگر.روراست نیستیم دیگر.بلد نیستیم صراحت به خرج بدهیم و برویم سراصل مطلب.همیشه حاشیه می رویم و در این حاشیه روی ، گم و گور می شویم.اما شما گم نشده اید.ببخشید عقلتان سرجایش است اما نهایتا همه چیز را به هم می ریزید.
نام کتاب هست :"شب ممکن" و فصل هایی داردبه دنبال هم که پیوسته نیست. هر فصل ، نام یک شب است.شب بوف، شب واقعه، شب ممکن و ....من خیلی مشکوکم و اصلا بعید می دانم ماجرایی در کار بوده باشد.همه ی شب ها ، یک شب است.همان شب بوف که محوریت دارد و همه ی داستان برمی گردد به همان یک شب. به قول شوهرخاله ام ، انگاراستارت ماجرا را شب بوف می زند و بعد نویسنده به خودش مجال می دهد برای ساختن و پرداختن آن و وقایع و خاطراتی در او زنده می شود و داستان هایی هم سرهم می کند درباره ی یک سری آدم که کش آمده ی وقایع به قول خودتان هالیوودی شب بوف هستند. ذهن خوانی، دقیق ترین تعبیری است که ازکارشما دارم. صداقت دارید یا نه، مرد داستانتان رابه گمانم خوب فهمیده ام و از این دست مردها هم دیده ام .آدم های کتاب خوان و تکیده و نابود که به طرز اغراق آمیزی خودنما نیستند .از آن دست آدم هایی که لااقل در لحظه می دانند چه می خواهند و همه ی زندگی شان هم باید همان تک لحظه ها باشد. توقف و توجهشان هم به همین نحو است.آدم هایی هستند رها از بند تعلق ، اما به طرز عجیبی محبوس و موقوف به همان لحظه ها. اما جالب است که ذهن مرد روشنفکر هم نهایتا نیاز به همان پناهگاه های بقیه آدم ها دارد. دراز می کشد و می خوابد و عشق بازی می کند و داستانش را به پایان می رساند. خب روشنفکر هم آدم است دیگر.
اما دلم می خواهد این هاله ی دیوانه را دیوانه تر کنم.نمی دانم چرا این فریبایی و رهایی توام با آن ، فقط تا یک حدی پیش می رود و بعد دنباله رو اطوارهای عمومی و عرفی می شود. چرا حتی هاله نهایتا معطوف به آن هدف کذایی ست و وقتی آرام می گیرد که مثلا آن اتفاقی که در سه نقطه می گذاریدش تحقق پیدا کند. خودم هم نمی دانم چگونه اما باید راهی برای ضدیت بیشتر با شما و هاله ی منحصر به فرد شما وجود داشته باشد که ترجیح می دهید فاتحه ی بدبخت را بخوانید آن هم به آن نحو.
من نمی فهمم که نویسنده دنبال چیست یا نمی خواهم باور کنم که به سادگی شیطنت ها و خیابان گردی های شب بوف، غافلگیر می شود. مازیار یکسره و ناگهان از یک آدم تودار اهل مطالعه شسته رفته تبدیل می شود به یک خرابکار، یک دیوانه.
بقیه هم که سرآخر همه با هم تبهکار و دروغگو و جانی از کار درآمدند. می دانید وقتی به نقطه آخر کتاب رسیدم به چه چیزی فکر می کردم؟ به خرخرهای علی که شاید بهترین انتخابتان بود.دقیقا مثل یک تودهنی به خواننده که بگویید هیچ کدام این ها اعتبار ندارد: قصه گویی ، داستان ، شخصیت ها، منتقد ونهایتا خواننده ی اثر.
راستی دلم می خواهد هاله را گم و گور کنم به اندازه ی سارا یا سمیرا . بیشتر از همه مازیار را و از فعل های غایب یا استمراری استفاده کنم.
دیگر این که چرا همه این شخصیت ها بعد از مدتی بی خانواده می شوند و هرکس نماینده خودش است؟ کاش داستان تیمسار یا آشوبی را ادامه می دادید.شما اختیارشان را داده اید به خودشان که منحصر نباشند به ارتباط های دیگر .فقط خودشان هستند و باورت نمی شود که زمان در حال گذر است. انگار همه یک جا گیر افتاده اند. در داستان شما.
با این حال همه ی این ها صرفا یادداشت های من است که می تواند خیلی هم فاقد اعتبار و بی جا نوشته شده باشد.نباید فراموش کرد که با اثری روبه رو هستیم که قابل تامل است، دقت ها و ظرافت ها و سبک خاص خودش را دارد، مشخص است که به قلم نویسنده ای بامعلومات و ماهر نوشته شده که فن توصیف و بیان و قلم فرسایی را خوب بلد است. داستان ایده ی خیلی خوبی هم دارد و انتخاب نام کتاب و نام فصل بندی ها هم خیلی زیباست.
شاید این برداشت عجولانه من است از شب ممکن شما که به نظر می رسد دچار بی سامانی ست یا به این درد دچار شده. یک برداشت شخصی از داستانتان که گمان می کنم اگر بیشتر حوصله صرف آن می شد ، تبدیل می شد به یک اثر خارق العاده و به یاد ماندنی.
* مشخصات کتاب : شب ممکن، محمد حسن شهسواری، نشرچشمه،چاپ اول،1388، 160 صفحه،3200 تومان