31 May 2009

برای تو، سخاوت تو، مهربانی ات


تویکی ازمعدودآدم هایی هستی که خیلی بهش فکرمی کنم।دیدنت دیربه دیر بشود بی تابی می کنم.دلم برایت تنگ می شود.اصلا کشش خونی برایم اهمیت پیدا می کند.تحسینت می کنم.مردانگی و مهربانی و جست و جوگری و نازک دلی و آقامنشی و اعتقاداتت، همه آن چیزی است که می خواهم.می دانم که تعداد آدم های شبیه به تو زیادنیست.راستش به تو نمی شود شک کرد.نمی شود دوستت نداشت.
این قدرآدم بی قید و بند و بی اصل و ارزش زیاد دیده ام که باورم نمی شود یکی بین خودمان، این قدرپابند اخلاقیات و انسانیت باشد همین قدر مشخص و قابل تعریف که نخواهی بحث الکی بکنی سرنسبی بودن اخلاق و آزادی انسان و غیرقابل تعریف بودن مفاهیم وقتی که به این وضوح و بااین صراحت روبه روی توقرار گرفته.
خوشم می آید که چیزی راداد نمی زنی.ریا و ادا و اطوار ودغل نداری. مواضعت مشخص است اما سریع تحت تاثیر قرار می گیری .خوشم می آید که خانواده برایت این قدر اهمیت دارد، مقدس است.خوشم می آید ازاین اصرار و مجاهدت تو برای مشخص کردن بهترین کیفیت ها، برای پس زدن و پوشاندن هرچیز مخرب و آزاردهنده.
یکی از معدود آدم هایی هستی که نمی شود جوردیگری ازش یاد کرد.غصه ام می گیرد وقتی مریض می شوی، وقتی بهت نارو می زنند، وقتی می خواهند اعتقاداتت را بی ارزش کنند، وقتی می بینم رو به قبله ایستاده ای.
توی این مهمانی پرافاده لوس عذاب آور که ازچپ و راست، نیش و کنایه ودروغ و ادااطوار ردوبدل می شود ، آن قدر بامیل حاضرمی شوی هربار، آن قدر صمیمیت و بزرگواری توی حرف زدنت هست، آن قدر همین دورهم بودن برایت اصالت دارد که خیلی وقتها برای خودت هم عذاب آور است.
خوشم می آید که قید هیچ کس رانمی زنی .همه راجمع می کنی دورهم.گذشته و حال، قدیم و جدید،تلخ و شیرین،خوب و بد نداری.
یادم نمی آید که تاحالا این سجاده چهارگوش مردانه رابعد نمازت،این جوری تاکرده باشی.مچاله شده بود.دلخوری داشت این جورجمع کردن.داشتی حرف می زدی انگار.دلم گرفت عزیزترین من.

18 May 2009

غافل نباش ولی فارغ شو

- نمی فهمم این همه دادوفریاد برای چیست.شوروشوق طرفدارهای شما آن هم به این نحو تکراری و عقب مانده خونم رابه جوش می آورد.ازین دست هواداری ها وتب وتاب های پرسروصدای بی نتیجه آن قدر به یاددارم که بدانم این مدل حمایت غوغایی،راهش نیست.چیزی عایدتان نمی کندوحتی مقدمه ی اتفاق جدیدی نیست.منطق درستی ندارد.نهایتا کاسه و کوزه شکستگی ست بدون مسبب .سردرگمی ست فقط.آشفتگی ست .
من که هیچ اعتمادی به این رئیس های احتمالی ندارم.هیجانی هم درکارنیست.نمی دانم چه قدروفامی کنند و چه قدرخیانت.راستش حتی جسارت هم نمی خواهد.
بدم می آید ازین سوت و کف و هوچی گری و پلاکارد دست گرفتن و عرزدن بیخودی।بی مایگی ست که ندانی این همه هیاهو برای چیست.مگرنه این که چندروزدیگرهمه چیزبه پایان می رسد.فراموشی می گیریم و برمی گردیم سرجای اول؟
- نمی دانم چه قدر فاعلی در داستانی که جرقه اش جای دیگری خورده।داستانی که تورا مواجه کرده با خودش و دارد می چرخاند و اصلا چطور می شود دقیق شد روی فرایندی که اولش مشخص نیست.آخرقصه پیشکش!چیزیجرقه می زند توی ذهنت،روبه رویت قرار می گیرد و آن قدر آشنایی می دهد که چشم ازش برنداری اما خیلی وقت ها آن قدر این آشنایی به او بی ارتباط است که بعدها نفست رابند می آورد.مطمئنی که سمت و سوی زمان این نیست و اصلا نمی فهمی با چه چیزی طرف شده ای .حرف میزنید با هم،.دارد نگاهت می کند.اما این نگاه کردن و حرف زدن چه چیزهایی را درتو تداعی می کند؟ این ها همه متعلق به خودشان نیستند.وارث چیزهایی هستند در گذشته و گاهی خیلی مشخص بهشان ارث رسیده.
- نوشته ام قوام ندارد اما باید می نوشتم ازاحمد پوری که مترجم بی نظیری است و رمان دو قدم این ور خط او به طرز هنرمندانه ای معطوف به زمان است ।جالب است که بازبان روان و هنرمندانه و سخت تروتمیزش قید نگرش معطوف به زمانت را می زند.داستان پوری ،قهرمان داستانش را یک راست راهی سفری می کند به پنجاه سال قبل و اورادربطن حوادث تاریخی قرار می دهد.یکی از بزرگترین محاسن کارهم درهمین است که یادآوری می کند ازعامل زمان غافل نشو که سروشکل وقایع و تحلیل و تفسیرهایت را زیرورو می کند وبااین حال توصیه می کند که فارغ ازآن زندگی کنی.
- بهانه این پست فیلم جالبی بود به نام لولیتا که ازیک تداعی شروع می شود.این جا هم ردپای یک خاطره ازدست رفته هست.عجله ای نیست.سرفرصت درباره اش می نویسم.

18 April 2009

دوربین اجتماعی فلک زده

-دوستان پیدا وپنهان،مخاطبان گاه و بیگاه، خواهران عزیزم، برادرانم، لیوبی،شانگ فی،کووان یو!
نویسنده وزین وبلاگ وزین تر حبسیات توی دردسرافتاده.هیچ وقت فکرش راهم نمی کردم که یک نفر این قدربااطمینان ازمن،ازما بچه های علوم اجتماعی گرایش پژوهش گری بخواهد یک صفحه مشاهده اجتماعی بنویسیم آن هم دریک بازه یک هفته ای.
جالب است که حالا با احتساب تمدید زمان تحویل، جناب من هنوز توی این هچل ناگهانی و غیرمنتظره هستم که جمله های سراسر خبری می خواهد وتوراشبیه به یک دوربین فقط ناظر، دقیقا با همان کارکرد،یک یا دوسه گوشه ی موقعیتی معلوم می کارد وازت می خواهد هرچه برداشت تصویری ورفتاری ازاعمال وحرف ها و اداها و کنش ها و واکنش ها وجود دارد را عینا دریافت و ثبت کنی جوری که قابل ارتباط به مقولات تئوریک اجتماعی باشد و فاقد سوگیری وساختارمند ومحدود دریک صفحه.کارهای مشابه تاحالا کمکی بهم نکرده।جرک نویس هایم رمانتیک و شخصی و بی سروته ازآب درمی آیند।محقق مورد نظر بااماواگرهایش تنهاست।
-این خط عمودی برجسته بین جملات رابلاگراصرار دارد بهم الحاق کند।تقصیرمن نیست।
تاچندروزدیگر درباره "چند قدم این ورخط،احمدپوری" می نویسم।

24 February 2009

من ، ژان ، روبروی هم

به سبک خودتان سعی می کنم هیجان زده نباشم و لحن صحبتم ، پرخاشگرانه یا ستیزه جویانه نباشد।اما تقصیر شما ست।این آرامش موقتی ست و خوشحالم که بانوشته های شما برافروخته می شود.من به چیزی بیشتر از همه ی این ها که هنر شماست در جدال ومدارا باواژه ها ، تاریخ وهنر وآفرینش نیاز دارم.
می خواهم به شما نزدیک بشوم।ژان خطابتان کنم।صمیمانه تر ازین زمختی که می دانم نیست.اگر می توانست عریان تر ازین بود که همین حالا هم درنوع خود بی نظیر است.اما نمی دانید چه قدر دلم می خواهد نوشته هایتان را جر بدهم.ریزریزشان کنم و یک نفس آسوده بکشم به گمان این که ازشرشماودیگران خلاص شده باشم.چه عیبی دارد؟مگرنگفتید این انزوامی تواند خلاقانه باشد و حتی اجتماعی ترازآن چه تصور می کنیم هست؟!
اما دست به یقه شدن با شما هم کمک زیادی بهم نمی کند.حتی نمی توانم چشم ازتان بردارم.نه شما،نه این صندلی احمق روانی که به طرز بدی مرادرخود جای می دهد برای ساعت هایی که درپی می آید ،درحالی که پاهایم درپستوی میز قفل شده در یک فرم ثابت چهل و پنج درجه به راست، نه این صفحه ی نورانی که مات و مبهوتم می کند وفقط وفقط و فقط زمان را کش می دهد انگار که مفری باشد برای زندانی که نیست،نه زندان و نه آن مفر.
برای اتفاقی که وجودخارجی ندارد و مثل خود شماست که اصلا نمی فهمم چه کسی یا چه چیزی هستید.
دوستتان دارم آقای دووینیو چون اصلا نمی فهمم چی به چی است।پنجاه صفحه ی قبل فاتحه ی هنر را خواندید و حالا رفته اید سروقت قدرت اسطوره ای که ازسنخ اقتدار شهریاران وقدیسان است ،همان قدر پرجبروت وتندیس ها وتمثال ها و مناره ها و مفرغ هایی شکوهمند ، همه و همه به پشتوانه ی ترسی که خلاق است.آفریننده ی همانی ست که ازش گریخته ایم و پناهی که مبادا بیشترازین تهدیدمان کند.
می فهمم.اما بازوبسته کردن مفاهیم،خردوکلان و تلفیقی دیدنشان هم کمکی نمی کند.می دانید که مثل کپه کردن چیزهایی ست که وقتی زیاده ازحد تلنبار می شوند دیگرلطفی ندارند.حتی اگر هرکدامشان حسابی لطیف و ظریف و خارق العاده باشد.حق با شماست.اما نمی خواهم بدانم اصل ماجرا ساختارمند است یا کنش و واکنشی .چه قدر ارتباطی است یا چه سهمی از خلاقیت برده.
هنرجدید و قدیم مگرچاره ی دیگری هم داشتند؟سبک ها و فعل ها و فرم ها و حتی شهودها و اساطیر؟همه چیز متعلق به لحظه ای ست که مدام جاودانه می شود.به ظاهر همین جاست اما نیست.یعنی همیشه یکی نیست.باقی ش چه فرقی می کند؟حالا هرجور که می خواهید اجتماع را تعریف کنید و هنر را از زاویه ی اجتماع و اجتماع را از زاویه ی هنرو نهایتا حکم بدهید که مادر یا پدرشان ،این و آن هستند و غیره.
ارجاعتان میدهم به "یکی بود و یکی نبود" خودمان که ازازل ،حتی وقتی که فقط کلمه بود،این را می دانست که هردوتای این "یکی ها" هستند اما نه باهم।به هرحال یکی نیست.(تعمیم به کل)
حتی همین الان که دارم باشما حرف می زنم می دانم که این فقط یک توهم ساده است که گاهی وقت ها پیش می آید.(چیزی شبیه به همان چشم اندازهای تخیلی که می گویید راه را به "آن سو" که معلوم نیست کدام سوست می بندد.) که این دووینیوی من است ،شاید تنها انعکاسی ازخودم.فرقی نمی کند که کجا بایستم یا بنشینم و قضایا راازدید من یا شما ببینم ،ازراست یا چپ،بالا،پایین ،وارونه،کله پا یا مخلوطی ازهمه باهم ،با سرعتی چه قدر باورنکردنی که اتفاقا قابل تجربه است.
چرا این خلق شکوهمند اتفاق نمی افتد و چرا اصلا جذاب نیست که باید سال ها بگذرد تا یک عده خودخواه به یک هنرمند اتفاقی برخورد کنند ؟ اصلا این هنر یا این وجود،این اثرچه اهمیتی دارد که صاعقه بهش بزندیا ازروی پل پرت کند خودش را یا پرتش کنند ،مریض بشود ،تصادف کند با هرچیزی یا اصلا تکه تکه بشود؟
به هرحال یکی نیست.
چیزی نگو.آن چهارچوب های احمق را هم مدام بازوبسته نکن.آفرینش هنری اصلا حیرت آور نیست که چه طور حبس بشوی یا ازحبس درت بیاورند .
وباقی اش چه اهمیتی دارد؟
می دانی عاشق بحث نمادها شدم و هنر پادرهوای قدیم که یک نگاهش به فراسوست.نقل قول زیبایی بود از آگوست کنت که :"جوامع قدیم بیش ازآن که برای زندگان ساخته شده باشند متعلق به مردگان هستند."به این ترتیب معنای هنر باروک،ویکتوریایی،رمانتیک،ادبی،علمی،فلسفی،زیباشناسانه،مدرن،پست مدرن،پیش مدرن،ماقبل ماقبل،مابعد مابعد و... واضح است.
هنر شفاعت کننده است و متعالی .فرقی نمی کند که آن اثر چه قدر با کثافت آغشته شده باشد.اصلا بحث شمایل اثر نیست یا مواد ترکیبی آن و میزان دوری و نزدیکی به نور یا سایه یا چیزهای دیگر.
که یک روز زرد و سبز،قهوه ای،آبی تیره،قرمز یا کبود و حتی یک شب روناسی،پسته ای،خاکی،ماشی،اخرایی،سیاه و سفید ،سیاه یا سفید باشد یا یک پنجره ی بزرگ بدون رنگ فقط درآستانه یا مرکز تصویر یا درقاب یا حتی این طور به نظر بیاید.
پس پرده را ازهرسمتی که دلخواه است می کشم و چراغ ها را هرچند تایشان را که خواستی و نگو چه قدر خلاقیت و چه قدر تواضع لای این دیوارهاست یا حتی روی شاخه های این درخت یا بهتر است چه اتفاقی بیفتد ویا این که نیفتد و یا....
شما هنرمندید.
نگرش شما فوق العاده است ژان.

16 February 2009

سمبولیسم تخیلی دووینیو ، تیک تاک و یک شروع جدید

نشانه ها دوگانگی بسیارزیبایی دارند.به محض مواجهه با یک سری موانع غیرعادی متوجه حضورشان می شوید.اصلا نشانه ها مانع هستند .اما همین ویژگی ذاتی است که شما را همراه می کند.درواقع بین یک جاذبه و دافعه گرفتار می شوید.شبیه یک اخطار نامنتظر اما به شدت قابل توجه برمبنای هشدار به توجه .جالب تر این که مجابتان می کند که به او نگاه کنید اما اتفاقا بهش بی توجه باشید.نشانه فقط یک عامل میانی ست.فقط و فقط یک هشدار است نه چیزی بیشتر

این روزها مرتبط با موضوع پایان نامه ام، جامعه شناسی هنر می خوانم.قبل ازین بنا بود روی جامعه شناسی دین کارکنم اما نمی شود فارغ از فضای سیاسی و ایدئولوژیک دین بهش توجه کرد. هنر هم وسیع تر است و هم مرتبط. یکی از جذابیت های این حوزه ،" آفرینش هنری" است که درکتاب "جامعه شناسی هنر، ژان دووینیو،مهدی سحابی" اضافه شده به سمبولیسم تخیلی و این وسط ،بحث " نشانه شناسی جدلی" فوق العاده است

هر حرکت تخیلی مهمی عبارت است از ایجاد رابطه ای از دور که هرگز این دوری (جدایی) را نمی پذیرد.می گوییم از دور،زیرا اگر انسان ها مجبور نبودند جدایی مکانی زمانی را کناربگذارند تا به هم برسند واگر برای به هم رسیدن لازم نبود که موانع برافراشته توسط گروه ها و طبقات اجتماعی راازسرراه بردارند،نیازی به نشانه و تخیل نمی داشتند.در این صورت ،همه ی انسان ها به یک سان در زندگی اجتماعی مشارکت می داشتند وبه یک گونه جزئی ازماده ی اجتماعی می شدند ولی امیدی به تحقق چنین شرایطی نداریم.همان گونه که کبوتر کانت نمی توانست امیدوار باشد که به فراسوی جاذبه ی زمین پربکشد وبه جایی برسد که بال هایش دیگر به کاری نیاید و برای همیشه بیفتد. - ازمتن کتاب

همان تناقض بین وجود و عدم وجود ، تلفیق ماهرانه و دراماتیک رویدادهاست که در یک بستر عظیم دیالکتیک تاریخی نهایتا منجر به آفرینش اجتماعی و آفرینش هنری می شود.جان کلام کتاب به یک جور پویایی تلفیقی می رسد که اول و آخرش به اجتماع مربوط می شود.یعنی هم علت انزوای خلاقانه و هم اثری که خلق می شود ، هردو کنش و واکنشی ست.حتی این فردیت و انزوا ریشه های اجتماعی دارد

این بار آمده بودم ، چیزی بنویسم درباره ی"تیک تاک" که چندماهی می شود هرشب از شبکه ی دوم سیما پخش می شود. کلی ایده و ابتکار به خاطر یک ضیافت دونفره و گفتگویی که توی یک کافه ی دنج با خوراکی های خوشمزه اتفاق می افتد

واین که صدای ساعت و رنگ و دود چای وآن فنجان سفید ، از همان ابتدای کار مشخص بود که قرار است به جاهای خوب خوبی برسد که به نشانه شناسی آقای دووینیورسید و حتما زیادی توذوق می زند.اما بهم حق بدهید. اولین پست حبسیات باید هم حسابی تندتند و تالاپ تالاپ نوشته بشود.نمی دانید که این جا چه خبراست .این یک دل تنگی ساده نیست